رفتهبودیم پشتبام. نشسته بودم روی کاشیهای سرد لبِ
بام. پیام دادم از اینجا که منم، دوستترت میدارم. نوشته بود تو همهجایی و اینجا
نیستی و حالا کجایی؟ گفتم که کجا نشستهام و باد سردی میوزد و بساط کباب و نوش و منقل هم به
راه است و عکس فرستاده بودم. نوشته بود که این زغالهای تفته را میخواهم چه کنم
که با تو یکجور میسوزم و بیتو هزارجور. نوشیده بودم وبیپروا و پرده، پرسیده
بودم دقیقاً کجایات را سوزاندهام. زنگ زده بود و میخندید که مستی یا به ادای
طربی. ایستاده بودم لب بام و از میان جمع یکیشان جیغ زد که خدایا! اونجا چه کار
داری. بیا پایین، زهر نکنی به همه امشبو. عکس فرستاده بودم که کجا ایستادهام.
گفته بود که با تو و بیتو همیشه میترسم. گفت دیوانه برو پایین، دلم دارد هزارتکه میشود.
من اما با او از هیچجا نمیافتادم. میدانست و رفت. و از همهی دنیا افتادم و بعد
از او بر همهی بلندیها میترسم و
گیج میزنم...
نمایش پستها با برچسب رفت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب رفت. نمایش همه پستها
شنبه، آذر ۱۵
بعد از او
یکشنبه، خرداد ۲۵
خواب زن
سردم بود. دست دراز کردم که لحاف را بکشم روی پاهایم. یخ کرده
بودند. لحاف افتاده بود پایین. نای برداشتنش را نداشتم. خزیدم به آغوشت. گرم بود.
و خواب زن، همچنان بیرحمانه، چپ است.
سهشنبه، اسفند ۱۳
نگفتم
گفت: «صبر
کن، جبران میکنم.» من؟ من، سکوت کردم و لبخند زدم اما نگفتم «چه را جبران میکنی؟
سالهای جوانیام را برمیگردانی. روزهایی که لبان من همیشه خندان بود. روح و جان
زخمیام را. دلی که از دل میتپید و اکنون از بیماری. دلی که از عشق میلرزید و
حالا لرزشش را سپرده به دستانم. تارهای سپید تنیده از صبر بر گیسوانم را. چشمان بیرمق و نگاه بیروحم
را. صدای لرزانم را. بیحوصلگیهایم را. کدام را میتوانی جبران کنی؟ جبران؟ کدام
را میتوانی پاسخگو باشی، کدام را.» زهرخند زدم و نگفتم «خستهام، پیرم. دیگر تاب و
توان ندارم. رهایم کن و بگذر چون سالهای پیشین نبودنت...»
دوشنبه، خرداد ۲۰
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸
سالها
به من گفت از تو خواهشی دارم، فقط یک
خواهش. میخواهم بویت کنم. چون
من جواب ندادم، اعتراف کرد که در همهی این سالها دوست داشته بوی مرا حس
کند، هوای مرا نفس بکشد. با زحمت دستهایم را تهِ جیب پالتویم نگه داشتم چون در
غیر این صورت... رفت
پشت من، روی موهای من خم شد. همان طور پشت من ماند. حالم خیلی بد بود،
خیلی. بعد با بینی موهایم را بو کشید، اطراف سرم را، گردنم را، با
خیال راحت این کار را میکرد. نفس میکشید و نگه میداشت. دستهای او هم در پشتش
بود. بعد کراواتم را شل کرد و دو دکمهی بالای پیراهن را باز کرد و با
بینی سردش نفس کشید، نفس کشید. حالم خیلی بد بود، خیلی. تکان خوردم، خواستم برگردم. بلند شد، کف دستهایش را روی شانهام
گذاشت. گفت میرود. گفت:« لطفا تکان نخور و برنگرد.» «التماس میکنم. التماس میکنم.» تکان نخوردم. بههرحال
دلم هم نمیخواست برگردم، چون نمیخواستم مرا با چشمهای از اشک پف کرده و چانهی
لرزان ببیند. مدت زیادی صبر
کردم، بعد به سوی اتومبیلم رفتم...
سالها | آنا گاوالدا
اشتراک در:
پستها (Atom)