۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

هزار و یک نمی‌دانم

چقدر سخت است، دوباره نوشتن. چقدر سخت است، خیره شدن به سپیدی کادر. پنداری گلویت فشرده می‌شود. انگاری یخه‌ات را چسبیده که یک‌سال نبوده‌ای، نیامده‌ای، سر نزده‌ای. حالا چه می‌خواهی! هان؟ چه‌ات شده؟ کجا این‌قدر به تو تنگ آمده که آمده‌ای خیره شده‌ای به من. چه دلت را می‌هراند این کادر. نه این که این‌جا برای تو بوده، نه این که اینجا امن تو بوده برای گفتنی‌هایت! حالا تو را چه می‌شود که رمیده‌ای از این رنگ؟ ولی رنگ سفید نه تنها اینجا که همیشه و همه‌جا تو را ترسانده. هیچ‌وقت تو را نرهانده. که تو سفید را بر تن کشیده‌ای که چه؟ که چشم در چشم شده باشی با ترس‌هایت. اما و اماتر... نه بیش از آن که از آن ترسیده باشی، از آن بیزار بوده‌ای. چرا؟ هزاری کندی و کاویدی و کوشش‌ات به جوابی نرسانده تو را. اصلاً از کی، از کجا شروع شد. این هم باشد انباشته، به هزارویک نمی‌دانمت... هی نگاه می‌کنی و نگاه که اصلاً از کجا عادتمان آمد به کوتاه‌خوانی و کوتاه نویسی که ما نسل انگشتان رقصان بر صفحه‌کلیدها بودیم. که ما از آنانی بوده‌ایم که گاه وقتی نشسته‌ایم پای وبلاگمان در حالی که به پهنای چهره اشک ریخته‌ایم و صورت ما خیس خیس است، نوشته‌ایم که چه بزمی، چه عیشی، چه نوشی، خسته‌شد‌ه‌ام از این همه نور و صدا. کاش بروم پناه بگیرم پشت وبلاگم. هان، راستی چه همه خسته‌ام از این همه صدا و خبر و هر روز چه خبر و چه حادثه و چه و چه... راستی، کاش بروم پناه بگیرم پشت وبلاگم و آن‌طرف‌تر، کاش یک خط برایت بنویسم چه همه دلتنگم تو را...

۱۳۹۶ تیر ۳۱, شنبه

هی من؛ تولدت مبارک!

ساعت دوازده ضربه می‌نوازد و به فاصله‌ی اضافه شدن یک‌ثانیه، یک‌سال به سی‌وچند سالگیت افزوده می‌شود. و تنها دو دانگی مانده تا چهل‌سالگی و تو خوب که نگاه می‌کنی؛ می‌بینی هرگز آن نبوده‌ای، هرگز آن نشده‌ای که دلت خواسته. هیچ‌وقت در راه مدرسه، بستنی لیس نزده‌ای؛ آدامس بادکنکی باد نکرده‌ای، نترکانده‌ای، از صدایش کیف نکرده‌ای؛ مقنعه‌ی هم‌کلاسی‌ات را نکشیده‌ای؛ جیغ نزده‌ای. آرام راهنمایی را گذرانده‌ای و سربه‌زیر از دبیرستان گذشته‌ای. بعد از تعطیلی‌ها، هیچ‌وقت دل نسپرده‌ای به شیطنت، که چه؟ خانم بوده‌باشی. هه! بعد از گشوده‌شدن آهنین‌درهای دانشگاه، سرسپرده بودی به خواندن و نوشتن و درست نگاه‌کردن و انسان بودن. تلاشی مذبوحانه برای خوب بودن و ماندن و راضی بودنِ آن دیگران. و بعدتر عشق سوزان آن سیاه‌مَرد که سال‌های جوانی‌ات را سوزاند و خاکستر کرد و سپرد به دست‌های توانمند باد. حالا که نگاه‌ می‌کنی؛ حالا که درست‌تر نگاه می‌کنی؛ می‌بینی خسته‌ای. خسته از این مریم مقدسِ خودساخته‌ی دیگری‌پسند. از این زنِ نجنگیده به باخت‌داده جانش را. اما... اما در سی‌وچندسالگیت می‌خواهی از خط‌های قرمز بگذری؛ از این مرزهای خودخواسته. می‌خواهی یاغی باشی و سرکش و عصیان‌گر. تصمیم‌می‌گیری آن‌ چشم‌هایی نباشی که با لبانی خاموش، هر لایق و نالایقی را شنید و به جان خرید. این می‌شود که می‌خواهی خودت باشی. که یادت باشد از امروز باید فلان کرده‌ باشی و بهمان؛ در پاسخ‌ها اِل گفته باشی و بِل. که فریاد زده‌باشی . که چندچندی حسابت با خودت آشکار باشد. این‌می‌شود که بعد از این‌همه سال، می‌ایستی مقابل آینه و دستی می‌کشی به سپیدی‌های گیسوانت؛ رد خط زیر چشمانت را دنبال می‌کنی و بعد صاف چشم می‌دوزی در چشم‌هایت و می‌گویی: «هی من؛ تولدت مبارک!»

۱۳۹۶ فروردین ۳۱, پنجشنبه

آباجان

« توجه! توجه! علامتی که هم‌اکنون می‌شنوید، اعلام خطر یا وضعیت قرمز است که معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد... »

   نشستم به دیدن «آباجان» اما آباجان ندیدم. خودم را دیدم که با صدای آژیر و فریاد معلم که هوار می‌زد بدوین تو سنگر، یالا بجنبین، دو پا دارم و دو پای دیگر هم قرض کرده‌ام و با دیگر بچه‌های کلاس، می‌دویم سمت سنگر. مادرم را دیدم که آسیمه‌سر جای پناه‌گرفتن، دویده بود سمت مدرسه. که ما خندان و شوخی‌کنان توی سنگر سربه‌سر هم می‌گذاشتیم و معلم طفلک می‌گفت نترسید، گریه نکنید و ما نمی‌ترسیدیم و خوشحال بودیم که درس نداریم و ناآگاه که چه می‌شود در این حوالی...

   من، آباجان ندیدم؛ شب‌های خمسه‌خمسه را دیدم. پنجره‌هایی را دیدم که سیاه رنگ کرده بودیم، مبادا نوری از روزنی، هلاکمان را سبب باشد. من خودم را دیدم که بالای بام چه نزدیک بودیم به جنگنده‌ها. من صف ماست و نان طولانی دیدم. من بیمارستان‌های پر از مجروح دیدم. نیاز به خون، دیدم.

   من آباجان ندیدم؛ بی‌آبی دیدم، بی‌برقی، بی‌غذایی، دارو نبود. من؟ من فرزند جنگ، من فرزند روزهای خونین خوزستان؛ با چنگ‌زدن به جان و دلم؛ بارها صدای خودم را رسا شنیده‌ام که در تنهایی و جمع گفته «به چه حقی این همه آدم به فنا می‌روند، برای خاک؟ چه ارزشی دارد این خاک که تو برایش تصمیم نگرفته باشی و به خاطر اختلاف دیگران، این همه آدم داریم، پاره‌پاره.» بعدتر صدای خودم را رساتر شنیده‌ام که ایرانم، ایرانم.

   من آباجان را اشک‌بار دیدم با خنده‌ی دیگرانی که حاضر بودند در سالن سینما. و دوباره‌تر با اکراه با خودم تکرار کردم، تهران که جنگ نبود، که نمی‌دانید جنگ چه بود. که باید بخندید به این تصاویر. که نباید در جان شما حک شده باشد که حق دارید ندانید. که جنگ آن نبود که شما دیدید. که هنوز متنفرم سلول به سلول از هر جنگی، جدلی، مرافعه‌ای.

   من آباجان ندیدم؛ من خودم را دیدم که روزی هزاربار به خودم می‌گویم، کاش جای دیگری دنیا آمده‌بودم و دوهزاربار به خودم می‌گویم کاش جای دیگری زندگی می‌کردم ولی ده‌هزاربار به خودم می‌گویم، آخ ایرانم، ایرانم، آخ ایرانم...



۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

فرش دست‌باف

آقام می‌گفت تا این فرش تموم نشه، تا از سر دار پایین نیاد؛ حق نداره ننه‌باباشو ور داره بیاد بشینه روی فرش ما. می‌گفت دیگه رمق نداره خرج سوروسات عروس شدن منو بده. گفت کمرش خم شده زیر بار عروسی آبجی وسطیه، اصلاً عروسی اون با آبجی بزرگه کلی فرقش بود آخه دوماد شهری بود. هر چی گفتم آقا این که هم‌دِهی خودمونه، به خرجش نرفت که نرفت. منم شبانه‌روز نشسته بودم پای دار. یه چشمم به نقشه بود یه چشم به گره‌هام یه چشم به لباس عروسی که آبجی بزرگه دوخت کرده بود، زده بود گَلِ میخ، تَنگ پنجره. پر سنگای برق‌برقی، آستیناش پفی، دامنشم اووو چه تابی می‌خورد دست باد. دلم رفته که تنم کنم اما مگه این بی‌مروت بالا میومد. هی چی گره می‌زدم و شونه، انگار نه انگار. بیخ دار مونده بود که مونده بود. نصف‌شب که می‌شد میومد دم پنجره، سنگ‌ریزه می‌زد که بیا. می‌گفت طاقتش طاق شده، هی یواشکی ماچ می‌داد، منم رنگ‌ووارنگ می‌شدم. تا اینکه یه شب گفت نقشه قالی رو بده، رفت. چندروزی ازش اثری نبود که نبود. آقام هی سرکوفتم می‌کرد که دیدی اسم گذاشت روت و رفت. تا اون‌شب که دوباره سنگ خورد به شیشه. اومدم لبش. گفت کمک بده اینو بیاریم تو. چه سنگین بود. بازش کردیم. فرش بود، عین همین که سر دار داشتم. از چله رها کرد اون نصف کاره رو. اینو بست جاش. بعد دو روز که آقامو صداکردم که تموم شد بیا ببر. یه نگاه کرد به اون بالابالای دار. خندید اما چیزی بارم نکرد. گفت، خبرش کن، با ننه‌باباش بیاد...

۱۳۹۵ تیر ۳۱, پنجشنبه

تولد زن در میان‌سالی

چشمانت روی ساعت یازده‌وپنجاه‌ونه دقیقه‌ی شب ثابت می‌ماند. با خودت می‌شماری هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه... و یک‌ثانیه‌ی دیگر، ساعت دیجیتال، روی گوشی، ساعت صفر را نمایش می‌دهد. به مدد یک‌ثانیه، یک‌سال دیگر گذشت و این یک‌ثانیه، دستت را می‌گیرد و پرتت می‌کند، وسط میان‌سالی. اتفاق خاصی نمی‌افتد، انگار دیگر مهم نباشد کجای دهه‌ی چهارمِ نفس‌کشیدنت باشی. قطار می‌شود آن‌همه آرزو و امید که سوختند به آه‌ها و اشک‌ها. غریب‌چیزی‌ست میان‌سالی؛ جدی بودن، سخت و کم‌حوصله بودن، القابی‌ست که کوبیده می‌شوند به صورت تو، بی‌هیچ ملاحظه و رحمی. واقعیت! و تو مانده‌ای کجاست آن صفت مهربانی که پسِ خود می‌کشیدی‌ش! سؤال؟ چه شد که اینجا ایستاده‌ام، اینجا که از خود ترسیده‌ام. که چه می‌شود مرا که دیگر اصلاً مهم نیست فردا چه می‌شود. که دلت می‌خواهد همه‌ را، همه‌ی اوها و همه‌ی آن‌چه را داشته‌ای کناری بگذاری و به فراموشی بسپاری و بروی. که رفتن واژه‌ی درستی نیست که درست‌تر این‌که بگریزی. که طعم خون دهانت را دوباره‌شو کنی. امروز اما من  در مسیر، در این روزهای به چه حالی من از حالم می‌گذرم‌ها، در این روزهای  زخمهای خوب نشدنی ِ به زقزق نشسته. رفیقی دارم که می‌دانم رفیق است، رفیقِ جان. که بی‌شک از دریا و باران بهترست و دوست‌تر می‌دارمش. که روزی، یک صندلی می‌گذارد و من سر بر شانه‌اش، تکیه کنم و تا آخر دنیا برایم شعر بخواند که شعر جز صدای او نیست. که او آنی‌ست که می‌داند چه کند با جان‌خسته و روح‌ وحشی‌ام که دنیا نه صمیمی‌ست و نه امن. سخن که آغاز می‌کند اما، گرم‌ست و  جاوید. انار و سیب، اشارات بهشت‌اند در مصاحبت او... 

۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

که ای خانوم چه کردی

متنفرم، متنفرم از این عصبانیت‌های دوره‌ای. از خشم و خشم‌هایی که مدتی طولانی، شروع می‌کنم به تلنبار کردن. که بیرون‌شان نمی‌ریزم. که می‌گویم چیزی‌نیست، چیزی‌نیست. که عمدی نبوده. که باشه اشکالی نداره. که پیش اومده. که اتفاقی بوده. که دندان‌قروچه ‌کنم و لبخندِ مسخره‌ای، پهن‌شود بر لبانم. بعد که مدتِ زیادی، خوب جمع‌کردم، که حسابی پُر شدم؛ بر سر موضوعی که اصلاً ارزشش را که ندارد، هیچ؛ خیلی هم پیش‌پاافتاده و سطحی و خنده‌دار هم به‌نظر می‌رسد؛ لبریز می‌شوم. سرریز می‌کنم. به فغان و فریاد و لرزه می‌افتم. خشک و تَر را به یک آتش، خاکستر می‌کنم. همه‌چیز را از آن قبل‌ترها برمی‌دارم و می‌ریزم وسطِ معرکه و خون می‌پاشانم. بعد که حسابی فریاد زدم و مثلاً عصبانیتم فروکش کرد، باز یادم می‌آید که هی فلانی این چه چشمه بود! بعدتر می‌بینم که خالی هم نشده‌ام و میل به انفجار هنوز جاری‌ست. و دوباره‌تر و دوباره‌تر، همینم و بد که می‌دانم بد است و بدتر که تکرارِ مکررات و دوباره‌تر به خود بگویم که  ای خانوم چه کردی و چه می‌کنی با خودت که همه‌چیز سرخانه‌ی اول است و تو باز دم نمی‌زنی تا آتشفشانِ بعدی...

۱۳۹۴ بهمن ۲۹, پنجشنبه

وَ لَن تای

یک. خب، تمام شد؟ هم را دیدید؟ خرس‌ها و گل‌ها و قلبهای سرخ‌تان را رد و بدل کردید؟ آرام سرجای‌تان نشستید؟ اما، اما حواستان بود به اطرافتان؟ به آن دخترکان و پسرکانی که هنوز آدامس‌خرسی می‌جویدند و هنوز دلشان می‌رفت برای بادکنک؟ دیدید آن‌ها را که چه بی‌پروا دست هم را گرفته‌بودند و دست دیگرشان بستنی را نزدیک دهان‌شان می‌برد برای لیس‌زدن. دیدید سن عشق چقدر از اوج رسوایی و پیری، پایین افتاده‌است. خطر را لمس‌کردید؟ ترسیدید؟ من اما وحشت‌کردم از حادثه‌، نفسم‌گرفت از فکرِ شاید ندانم‌کاری‌هاشان، از پیشرفت تکنولوژی و این‌همه نباید در این سن، دانسته‌هاشان. نگاه‌کردم به چشم اویی که چه شهر قشنگ شده و همه عشاق و به‌به اما... این ترس رهایم نکرد که ببینم ماجرای خطرناکِ بلوغی ناهنگام را. هدف؟ هیچ. شاید هشداری به خودم که هی فلانی یا اگر دلت خواست، ای بهمانی، ببین چه در کمین نوجوانان است.

دو. یک را یک گوشه نگه‌دارید، سه را بخوانید.

سه. آقایی با محاسن و سبیلِ سفید، انگاری بابانوئل، پشت سرم ایستاده بود در صف تاکسی. گفت: «بابا جان این وَ لَن تای که می‌گن، من دقیقاً نمی‌دونم چی هست. می‌گن روز عاشقاس.» گفنم: «یه کمی‌اش اداست پدر وگرنه وقتی کسی رو دوست‌داری، می‌شه هرروز روز اون باشه.» گفت: «زمان ما هم از این خبرا نبود ولی خب حالا فرق کرده. امشب تولدشه، مریم رو می‌گم. پنجاه‌ساله زنمه.» لبخند زدم. ادامه‌داد: «امشب بچه‌ها میان دیدنش، منم واسش شکلات خریدم و گل رز، یه عالمه رولت. گفتم دلش نشکنه از پسِ کارایِ جوونا بر نمیام. شاد می‌‌شه، نه؟ » تاکسی رسید. گفتم: «حتماً، شما بشینین جلو دسته‌گلتون خراب نشه.» گفت:«جوون باید چیزفهم باشه.»

چهار. عاشق بمونید خب. چه‌کاریه، یه‌روز عاشق یه‌روز فارغ! تازه باید بفهمیم حتی وقتی دسته‌گل دستشون نیست، دوست‌دارن جلو بشینن و راحت‌ترن.





۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

دست‌نزنید به سهم آدم‌ها

در ماه‌های اخیر، هر وقت برادرم تماس می‌گرفت؛ طرف صحبت من بودم. دیروز یک‌ساعت صحبت کردیم؛ بعد گوشی را به مادر دادم. شاید تمام مدتی که مکالمه طول کشید؛ دوازده دقیقه بود. کنار مادر نشسته‌بودم و می‌پرسیدم که او دارد چه می‌گوید و مادر اشاره می‌کردند که صبرکن. سعی می‌کردم از روی جواب‌های مادر، حدس بزنم که برادرم، آن‌طرف خط، دارد چه می‌گوید. وقتی عزیزترین‌ام به آن عزیز راه‌دورم می‌گفتند که دلش برای او تنگ‌شده؛ من دلم پَر می‌کشید؛ شاید حسادت، واژه‌ی درستی نباشد حتی غبطه‌خوردن. من اما همیشه ترسیده‌ام؛ همیشه رمیده‌ام از تقسیم‌کردن آدم‌های مهم و عزیز زندگی‌ام؛ همیشه واهمه داشته‌ام از این که سهم بدهم؛ دیگران را، از آنانی که برای خود، دارم‌شان. حالا هرچه هم این‌ آدم‌ها نزدیک باشند به هم یا مرتبط باشند به یک‌دیگر. خواه برادرم را سهم بدهم به مادرم؛ خواه مادرم را به برادرم؛ می‌خواهم، هر دو را تا پای جان؛ از آن من باشند تک‌‌تک. چه برچسب خودخواهیِ پررنگی، می‌چسبانم به خود، با این اعتراف!

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

ویرانی نوستالژی آن‌سال‌ها

اهواز زندگی می‌کردیم و تا آن‌جا که مرا یادست؛ آن‌سال‌ها، طبعاً مقصود سال‌هایِ می‌بایست‌خوشِ ‌نوجوانی‌ست؛ اجازه‌ی تنها سینما رفتن نداشتم؛ مفهوم این تنهایی، تنهایی به معنای واقعی کلمه نبود؛ حتی با دوستان. پدرم این‌طور می‌خواست و چه خام بودم که مادر را هم‌دست او می‌پنداشتم. فکر می‌کردم تصمیمی‌ست دو نفره، اما...  از نظر پدر، صبح وقت سینما رفتن نبود؛ سانس ظهر خطرناک بود چون ظهرهای اهواز خلوت بودند و سانس بعدازظهر ممنوع بود چون موقع برگشت هوا تاریک می‌شد؛ برای همین چه تنها و چه با دوستان، تنهایی رفتن به‌شمار می‌آمد و قطعاً مجاز نبود. حضور مادر اما، تحمل این خطوط قرمز را ساده‌تر می‌کرد؛ همراهی‌اش؛ طاقتش؛ ظرافت و دقت‌اش در انتخاب فیلم را سال‌های بعدتر بود که دریافتم.

چندروزپیش، پس از بیست‌سال، اهواز، سینما رفتم، به دیدن فیلم "دوران عاشقی". مغز، بازی‌اش را آغاز کرد؛ درِ ورودی تغییر کرده‌بود؛ جلوی سینما دیگر ساندویچ کالباس با نون بولکی نمی‌فروختند تا با "ساندویچ ترمینال" یادش کنیم. سالن انتظار سینما (اگر اسمش همین باشد) بسیار کوچک‌شده‌بود و کثیف. سالن اکران کوچک؛ صندلی‌ها کم و ناراحت؛ یادم نمی‌آید قبلاً هم همین‌طور بوده باشند. گمانم الان این‌گونه‌اند. سیستم صوتی را ذکر نکنم که صدا نامفهوم و یک خط کامل عرضی بر پرده افتاده بود. عده‌ی افراد حاضر در سالن بسیار کم بود اما هم‌همه و پچ‌پچ و صدای خش‌خش پاکت‌های خوردنی به گوش می‌رسید یا بهتر، با اعصاب بازی می‌کزد برای منی که یاد گرفته بودم، سالن سینما جای خوردنی نیست. شاید فضای خنکی بود برای فرار از گرمای پنجاه درجه‌ی شهر. و هزار و یک اشکال دیگر که دل آدمی را فشرده می‌کند که جای پیشرفت، پس‌رفت فرو رفت در چشم. این بود انشای من درباره‌ی سینمای شهرم بعد از این‌همه سال که گذشته بود از دیدن گلنار و گربه‌ی آوازه‌خوان و جادوگرجوان و پاتال...

۱۳۹۴ تیر ۳۱, چهارشنبه

از تولد تا خلاصی، مانده دو دانگی



از خواب بیدار می‌شوی و سی‌وپنج‌ساله‌ای. دردناک نیست چرا؟ لبخند بر لبت می‌نشیند و با خودت می‌گویی: لعنتی هنوز که داری نفس می‌کشی. بدحال می‌شوی. لباست را به بی‌جانی بر تن می‌کنی. به خیابان می‌زنی. کوچه‌ها آشناست و چهره‌ها ناشناس. گیجی‌و‌گم. مرور می‌کنی همه‌ی آن‌چه را در اخیر سال‌ها از سر گذرانده‌ای و دردی تازه‌نفس میهمان می‌شود، پسِ سرت را. تو اما نمی‌خواهی چیزی را تغییر دهی. پذیرش در سی‌وپنج‌سالگی بسیار ساده‌ترست. در بیست و بیست‌وچندسالگی‌ات، یاغی‌ هستی؛ سرکشی می‌کنی و طوفان به پا می‌کنی. در سی‌وپنج‌سالگی اما گردن خم می‌کنی؛ می‌پذیری؛ گاهی با لبخندی مسموم و گاهی با درگیریِ درونی؛ اما آن‌چه مهم‌ست این‌ست که وا می‌دهی؛ رها می‌کنی. نفس نیست. جنگ مفهومی ندارد؛ سازش کارآمدترست. می‌پذیری حتی اگر به زبان و پناه می‌بری به کنج؛ به آن خلوت خودخواسته‌ی خود‌گزیده؛ به زاویه‌ی سقف؛ به شکاف دیوار اتاق که زبان گر باز می‌کرد؛ چه حال‌وروزها؛ چه شب‌ها را که ساکت بود و با تو خون بلعیده بود. گفتن را چه سود که چون فریادرسی نیست؛ بگذارید ملال مکتوم بماند، حساسیت نشان ندهید، قبول کنید که بالاخره باید مُرد و تمام شد؛ حالا کمی هم دیرتر...

"بگذارید ملال مکتوم بماند، حساسیت نشان ندهید.| عشق | مارگریت دوراس | قاسم روبین