چهارشنبه، مرداد ۲۳

می‌نویسد

دارد می‌نویسد و خط می‌زند. یک پایش ثابت است و پای دیگرش را تندتند تکان می‌دهد. کلافه می‌نویسد و خط می‌زند و کاغذها را مچاله می‌کند. و پرت می‌کند سمت سطل زباله. وقتی کاغذی بیرون می‌افتد یک اَح محکم می‌گوید و عصبی‌تر نوشتن را ادامه می‌دهد. یک دستش را تکیه‌گاه سر کرده و چنگال سرانگشتانش را فرو کرده میان موهای شب‌رنگش که دوـ‌سه‌سالی می‌شود کنار شقیقه‌هایش نقره‌ای شده‌اند. کنار دستش قهوه‌ای تلخ، می‌گذارم. سرش را بالا می‌آورد، تشکر می‌کند. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و از او دور می‌شوم. کتابم را برمی‌دارم که بداند سرگرم‌ام، که تنهایم نگذاشته. لبخند می‌زند و سرش را از من برمی‌گرداند و دوباره عصبی‌تر از پیش می‌نویسد و مچاله می‌کند. او کلافه و پریشان می‌نویسد و قلم می‌لغزاند. من کتاب نمی‌خوانم، او را نگاه می‌کنم و سرشارم از لذت و شیدایی. سرش را برمی‌گرداند و می‌گوید:«نگاهت نمی‌گذارد حواسم به نوشتن باشد.» از جایش برمی‌خیزد و می‌آید به سویم...

سه‌شنبه، مرداد ۲۲

خشم صبورانه

خب بالاخره اینم از عادت‌های مزخرف منه و بهش آگاه هم هستم و شوربختانه هم از پسش برنمیام. این‌که خیلی دیر عصبانی می‌شم و هی طاقت میارم و هیچی نمی‌گم و نمی‌گم و نمی‌گم تا برسه اون‌روز انفجار. اما اون‌روز که رسید، دیگه طرف مقابل تا همه‌ی سیلی‌هارو نخوره، رهاش نمی‌کنم و متأسفانه هیچ راه گریزی هم براش نمی‌ذارم و همه‌چیزو از اول تا الان می‌چینم جلوش، روی میز. یکی‌یکی همه‌رو یادش میارم. بعد چی می‌شه؟ اول از همه برچسب می‌خورم که وا چه کینه‌ای. بعد چی؟ مثلاً طرف لیوان آب رو یه سانت گذاشته اون‌ورتر ولی من چنان برای این یک سانت قیصریه رو به آتیش می‌کشم که ناظر ماجرا و گاهی حتی خود فرد هم با خودشون درگیر می‌شن که ای بابا این چه‌ش شد! حالا بیا و یادش بیار که کجاها دستمال‌هارو به باد دادی که الان گرفتار چنان آتشی شدی...


شنبه، مرداد ۵

دریا

گفت: «خواب دیدم با هم بودیم... می‌دویدیم... همه‌جا سبز بود و نسیم خنکی موهایت را پریشته بود و دست در دست هم می‌دویدیم به سمت دریا. رسیدیم به آب و کمی جلوتر رفتیم. آب خیلی سرد شده بود و کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم به جای عمیق‌تر. گفتم نرو. صبرکن، نرو. دستت را کشیدی و جلوتر رفتی. سردم شده بود. از خواب پریدم. کنارم نبودی. تخت، خیلی سرد بود. خیلی سرد.» دلم می‌خواست بگویم. بگویم دلتنگم. بگویم دلم می‌خواهدت. بگویم کاش اینجا بودی. ساکت ماندم.

جمعه، مرداد ۴

چنگال عادت

 هرکسی عادتی دارد. حتی مزخرف. مثلاً می‌تواند وقتی تنها باشد و تلخ، شروع کند به غذا و شیرینی پختن. هی بپزد و بپزد و بشورد و بسابد و بروبد که جانش بالا بیاید. بعد همه‌جا که خوب برق افتاد هرچه را پخته بچیند روبه‌رویش و هی نگاهشان کند و هی عق بزند و هیچ‌کدامشان را نخواهد و هی اشک بریزد و اشک بزیزد و آرام‌تر نشود...

پنجشنبه، تیر ۲۰

نفس

«نفس عمیق بکشید. دوباره. عمیق‌تر خانوم.» راه‌ نفسم را بسته بودی و دکتر نمی‌دید، تو را.

چهارشنبه، تیر ۱۹

مغلوب منم

در میانه‌­ی حرف زدن­‌هایم، از جایش بلند می‌­شود و گیلاسی انتخاب می­‌کند. من دارم می‌­پرسم که تا کی طول می­‌کشد و او دارد جواب می‌­دهد که ودکا یا ویسکی. من دارم می­‌گویم طاقتم طاق شده و او جواب می­‌دهد که هووم، ودکا. من دارم می­‌گویم که چرا باز تو و او دارد می­‌گوید با یخ یا بی­‌یخ. من می‌­پرسم که حواست هست و او می­‌پرسد کمی لیمو هم اضافه کنم. من پشت سرش ایستاده­‌ام و برمی‌­آشوبم که می‌­شنوی و او برمی­‌گردد و روبه­‌روی من می‌­ایستد. نگاهش را می‌­دوزد به نگاهم و لرزه افتاده بر جانم. دستانش را دور کمرم حلقه می­‌کند و مرا به خودش نزدیک­‌تر می­‌کند. نفسم با نفسش درآمیخته و قلبم تندتر می‌­زند. دستم روی سینه‌­ی اوست، قلبش تندتر می‌­زند. می­‌گوید:«حواسم هست. بله صدایت را می‌­شنوم. همیشه می­‌شنوم جانم، حتی وقتی نزدیک من نیستی. هرچه از من دورتر باشی، صدایت به من نزدیک­تر است. این­‌بار ده‌­روز طول می­‌کشد و تو خوب می­‌دانی که چرا باز هم من. نگران نباش اتفاقی نمی­‌افتد. آدم را مجبور می‌­کنی چقدر حرف بزند و تو چون همیشه شنونده‌­ی خوبی هستی. طاقت بیاور جانم. طاقت بیاور. درست می­‌شود.» اشک اما امانم نمی­‌دهد. با سرانگشتانش اشکم را پاک کرده و قبل از این که فرصت دهد تا بگویم نمی‌­توانم، دیگر بیشتر از این نمی‌­توانم تاب بیاورم، لبانم از هرم لبانش می­‌سوزد. بعد رهایم می­‌کند و می‌­رود سیگارش را می­‌گیراند و برمی­‌گردد سرجای اولش می‌ایستد و می­‌گوید خب داشتی می­‌گفتی، می­‌شنوم. من اما مستم و رها. شوریده و شیدا. لبخند بر لب دارد که مغلوب این میدان منم...

جمعه، تیر ۱۴

رگ گردن

رگ عنود گردنش، آن‌جا که مهربان است و بی‌تاب می‌شود به بوسه؛ به گاه رنجش، برآمده است؛ آبی‌تر و دل‌رباتر...


چهارشنبه، تیر ۱۲

جای آرمیدن

که کنارت آرمیده باشد و هفت آسمان به خواب و رویا درنوردیده، تو اما هشیاری و بی‌قرار به هرم گرم نفس‌هایش بر گردن‌ات. غلتیده باشی که درست‌تر جا بیافتی در آغوشش. با چشمانی بسته و نفسی سوزان در کنار گوش‌ات زمزمه کند «مرا که مست توام، این خمار خواهد کشت» و بخندی و بگویی مستی و خواب‌آلود. ببوسدت و بگویدت «به چه جای تو زند بوسه؟ هوم؟ نداند چه کند.» و دستش بلغزد بر بی‌تاب‌ تن‌ات...

شنبه، تیر ۸

خواب زن

سردم بود. دست دراز کردم که لحاف را بکشم روی پاهایم. یخ کرده بودند. لحاف افتاده بود پایین. نای برداشتنش را نداشتم. خزیدم به آغوشت. گرم بود. و خواب زن، هم‌چنان بی‌رحمانه چپ است. 

پنجشنبه، خرداد ۲۳

به صدق آمده بود

همکارم بعد از چندین‌سال کنار هم کار کردن، پرسید که شماره‌مو بهش می‌دم. گفتم و وارد کرد توی گوشیش. گفت یه‌چیزی باید بگم ولی روم نمی‌شه می‌بایست رودررو بگم ولی نمی‌تونم. گفتم باشه هرجور شما راحتی. امروز روی تلگرام پیام داده که ازت متنفرم. همه‌ی این سال‌ها ازت متنفر بودم. حالم به هم می‌خوره ازت. همه‌ی شاگردات چه زرنگ و چه تنبل، پیر و جوان و بچه، دوستت دارن. بعد از ترمی که باهات کلاس دارن، وقتی میان توی کلاسم همیشه با تو مقایسه‌م می‌کنن. براش نوشتم که ای بابا! چرا این‌همه مدت توی دلت نگه‌داشتی. می‌گفتی خب. آدم با آدمایی که صادقن تکلیفش معلوم‌تره. نوشت خیلی حال‌به‌هم‌زنی. اینارو گفتم که بدونی. و خب هم این‌هارو دونستم و هم این‌که اخراج شده.