شنبه، مرداد ۴

زخم باز

می­‌گوید: «شروع کردنه که همیشه سخته.» بعد مثال می­­آورد که ببین مثلاً وقتی به خانمی تجاوز می­‌کنن، هزارجور تقلا می­‌کنه و جون می­‌کنه که دست کم اون مرحله­‌ی آخر اتفاق نیافته ولی وقتی شروع شد از یه جایی به بعدش دیگه تلاش نمی‌کنه، وا می‌­ده. سر می‌­سپاره. من اما حیران این فکرم که سر شاید سپرده اما دلش چه؟ دلش دارد هزارتکه می‌شود. لعنتی جانش دارد هزاران پاره می‌­شود. کجای شروع کردن سخت است. شروع کردن راحت­ است. ادامه دادن است که سخت است. دوام آوردن است که مثله­‌ات می­‌کند. که خفه­ ات می­کند و راه نفس بر تو می‌­بندد. که تو درگیر می‌­شوی با آن‌­چه بر تو رفته. که تمام می­‌شود و می‌­رود و انگار نه انگار! اماتر تو می‌­مانی و ذهنی آلوده به درد، تنی آماجگاه هر رنج، و روانی دردمند و ناآسوده. آخر کجای شروع کردن سخت است. استمرار و تاب است که نفس می‌­بُراند. دوام است که بلاوقفه خنجر به زخم‌ه­ات فرومی‌­بَرد و یک تاب هم به آن می‌­دهد و کاش آدمی نباشی که با زخم تازه نگه­داشته شده، سَر بازی­ات باشد...




یکشنبه، خرداد ۲۵

خواب زن

سردم بود. دست دراز کردم که لحاف را بکشم روی پاهایم. یخ کرده بودند. لحاف افتاده بود پایین. نای برداشتنش را نداشتم. خزیدم به آغوشت. گرم بود. و خواب زن‌، همچنان بی‌رحمانه، چپ است.


یکشنبه، اردیبهشت ۲۸

نوشته بودم

برایش نوشته بودم، هنوزهم آدم‌هایی پیدا می‌شود که بلدباشند بر سر قول‌شان بایستند و.... نوشته بود که کاش این‌قدر در سه‌نقطه‌هایت حرف نزنی. گاهی آدم را به آسمان می‌بری و گاه، چنان می‌سوزانی، چنان می‌سوزانی که. برایش سه‌نقطه نوشتم. نوشت دارم چنان می‌سوزم، چنان می‌سوزم که اگر این‌جا بودی... برایش نوشته بودم چه خوب است اینجا نیستی...


سه‌شنبه، اسفند ۱۳

نگفتم

گفت: «صبر کن، جبران می‌کنم.» من؟ من، سکوت کردم و لبخند زدم اما نگفتم «چه را جبران می‌کنی؟ سال‌های جوانی‌ام را برمی‌گردانی. روزهایی که لبان من همیشه خندان بود. روح و جان زخمی‌ام را. دلی که از دل می‌تپید و اکنون از بیماری. دلی که از عشق می‌لرزید و حالا لرزشش را سپرده به دستانم. تارهای سپید تنیده‌ از  صبر بر گیسوانم را. چشمان بی‌رمق و نگاه بی‌روحم را. صدای لرزانم را. بی‌حوصلگی‌هایم را. کدام را می‌توانی جبران کنی؟ جبران؟ کدام را می‌توانی پاسخ‌گو باشی، کدام را.» زهرخند زدم و نگفتم «خسته‌ام، پیرم. دیگر تاب و توان ندارم. رهایم کن و بگذر چون سال‌های پیشین نبودنت...»

جمعه، دی ۲۰

صبور و زخمی

تمام سال‌های زندگی‌ام را از جایی که به خاطر دارم و تا جایی که در توان داشتم، پی این بودم که کسی را نرنجانم. دانسته یا ندانسته. حرفی را بر زبان نیاورم که دل کسی را زخمی کنم. کاری نکنم که نتوانم جبرانش کنم که آموخته بودم همه‌چیز با عذرخواهی درست نمی‌شود. که نمی‌توان برگشت به لحظه‌ای که هیچ نشده. شاید آدم‌ها بتوانند ببخشندت اما همیشه یک گوشه‌ی ذهن و دل‌شان می‌ماند که چنین و چنان و هر از گاهی هم شاید سری به زخمشان بزنند و گردگیری‌اش کنند و تازه نگه‌ش دارند. دست کم برای من که از این‌گونه پیش می‌رود. برای همین بود که همیشه حواسم پی زبان و رفتارم بود و چه زخم‌ها و چه زخم‌ها و چه سوء‌استفاده‌ها آن‌هم از که، از آن‌ها که چه دوست‌می‌داشتمشان به جان. که چه، که فلانی را هرچه بگویی و هرچه کنی، نه جوابی می‌دهد و نه کاری می‌کند. پس جای زدن دارد، آن‌هم چه‌جور. گفتم دوست‌می‌داشتمشان. الان اما نه، یا لااقل بعضی‌هاشان را. فقط تحمل‌شان می‌کنم به خاطر آن دیگران‌تر. بله درست است. هنوز بلدنشده‌ام باید حرف بزنم و حساب را بگذارم دقیقاً کف دستِ آن که باید. اما سال‌ها پیش چنان دلم شکست، چنان دلم شکست که هرچه کردم نتوانستم بگذرم و لعن و نفرین فرستادم مسببش را. حالا بماند که چه شد و چه به سرش آمد و به چه حالی افتاد و آمد و گفت آخر کسی این‌جور آه می‌کشد. راستش با خودم که بخواهم صادق باشم باید بگویم که منظورم این نبود که نفرینم کارگر افتاده بود و در واقع دعایم گیرا بوده است، بلکه من وحشت کرده بودم. ترسیده بودم. رمیده بودم. از میدان گریخته بودم که من تا کجا می‌توانم خشمگین شوم که چنین چیزی را برای دیگری بخواهم. چنین سرنوشت و حوادثی را. بعد بنشینم موبه‌مو بشنوم و لبخند بزنم و بگویم حقت بود. نوش جانت. نه، من این نبودم. انگار سیلی سختی خورده بودم که بیش از آن‌که از پا دراندازدم، نیرومندتر کرده بود مرا. تیغی بود که یادآورم بود که تا کجا می‌توانم از اصول انسانی خود راه را کج کنم. چه همه باید ترسید از انسان‌ها. از انسان‌های صبور زخمی...


جمعه، آذر ۲۲

غریبم به جشن

میان این همه نور و رنگ و دود و صدا. میان همهمه‌­ی این همه غریبه و چند آشنا، آشنا؟! ایستاده­‌ام کناری و سیگارم را در تاریکی نگاه می­‌کنم و جامم پروخالی می­‌شود. دست می‌­‌گذارد روی شانه­‌ام و می­‌پرسد چته تو؟ چه­‌کار کنم بخندی، که لبخند تلخ به لبت نباشه. می­‌خندم. می‌خندد و می‌­گوید باید خیلی غریبه باشم که حال این را نشناسم و دستش را می­‌گذارد روی قلبم. برمی­‌آشوبد که قرص‌هات کجاست؟ خودت نمی­‌فهمی قلبت چه­‌جوری داره می‌­زنه، نمی‌فهمی چه حالی داری. فشارتو گرفتی و من نگاهش می‌کنم تشنه و مشتاق. می­‌گویم:« آه از این لطف به انواع عتاب آلوده.» از من دور می‌شود که برود پی قرص‌هام. یکی‌دوقدم که برمی‌دارد، برمی‌گردد، پشت سرش را نگاه می‌کند و می­‌گوید:«ز تو گردد این دیر، شراب آلوده. اونو بذار کنار.» جام را روی میز می‌گذارم. می‌نشینم روی نزدیک‌ترین صندلی و تا برگردد، می‌خزم به خیال...

چهارشنبه، مرداد ۲۳

می‌نویسد

دارد می‌نویسد و خط می‌زند. یک پایش ثابت است و پای دیگرش را تندتند تکان می‌دهد. کلافه می‌نویسد و خط می‌زند و کاغذها را مچاله می‌کند. و پرت می‌کند سمت سطل زباله. وقتی کاغذی بیرون می‌افتد یک اَح محکم می‌گوید و عصبی‌تر نوشتن را ادامه می‌دهد. یک دستش را تکیه‌گاه سر کرده و چنگال سرانگشتانش را فرو کرده میان موهای شب‌رنگش که دوـ‌سه‌سالی می‌شود کنار شقیقه‌هایش نقره‌ای شده‌اند. کنار دستش قهوه‌ای تلخ، می‌گذارم. سرش را بالا می‌آورد، تشکر می‌کند. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و از او دور می‌شوم. کتابم را برمی‌دارم که بداند سرگرم‌ام، که تنهایم نگذاشته. لبخند می‌زند و سرش را از من برمی‌گرداند و دوباره عصبی‌تر از پیش می‌نویسد و مچاله می‌کند. او کلافه و پریشان می‌نویسد و قلم می‌لغزاند. من کتاب نمی‌خوانم، او را نگاه می‌کنم و سرشارم از لذت و شیدایی. سرش را برمی‌گرداند و می‌گوید:«نگاهت نمی‌گذارد حواسم به نوشتن باشد.» از جایش برمی‌خیزد و می‌آید به سویم...

سه‌شنبه، مرداد ۲۲

خشم صبورانه

خب بالاخره اینم از عادت‌های مزخرف منه و بهش آگاه هم هستم و شوربختانه هم از پسش برنمیام. این‌که خیلی دیر عصبانی می‌شم و هی طاقت میارم و هیچی نمی‌گم و نمی‌گم و نمی‌گم تا برسه اون‌روز انفجار. اما اون‌روز که رسید، دیگه طرف مقابل تا همه‌ی سیلی‌هارو نخوره، رهاش نمی‌کنم و متأسفانه هیچ راه گریزی هم براش نمی‌ذارم و همه‌چیزو از اول تا الان می‌چینم جلوش، روی میز. یکی‌یکی همه‌رو یادش میارم. بعد چی می‌شه؟ اول از همه برچسب می‌خورم که وا چه کینه‌ای. بعد چی؟ مثلاً طرف لیوان آب رو یه سانت گذاشته اون‌ورتر ولی من چنان برای این یک سانت قیصریه رو به آتیش می‌کشم که ناظر ماجرا و گاهی حتی خود فرد هم با خودشون درگیر می‌شن که ای بابا این چه‌ش شد! حالا بیا و یادش بیار که کجاها دستمال‌هارو به باد دادی که الان گرفتار چنان آتشی شدی...


شنبه، مرداد ۵

دریا

گفت: «خواب دیدم با هم بودیم... می‌دویدیم... همه‌جا سبز بود و نسیم خنکی موهایت را پریشته بود و دست در دست هم می‌دویدیم به سمت دریا. رسیدیم به آب و کمی جلوتر رفتیم. آب خیلی سرد شده بود و کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم به جای عمیق‌تر. گفتم نرو. صبرکن، نرو. دستت را کشیدی و جلوتر رفتی. سردم شده بود. از خواب پریدم. کنارم نبودی. تخت، خیلی سرد بود. خیلی سرد.» دلم می‌خواست بگویم. بگویم دلتنگم. بگویم دلم می‌خواهدت. بگویم کاش اینجا بودی. ساکت ماندم.

جمعه، مرداد ۴

چنگال عادت

 هرکسی عادتی دارد. حتی مزخرف. مثلاً می‌تواند وقتی تنها باشد و تلخ، شروع کند به غذا و شیرینی پختن. هی بپزد و بپزد و بشورد و بسابد و بروبد که جانش بالا بیاید. بعد همه‌جا که خوب برق افتاد هرچه را پخته بچیند روبه‌رویش و هی نگاهشان کند و هی عق بزند و هیچ‌کدامشان را نخواهد و هی اشک بریزد و اشک بزیزد و آرام‌تر نشود...