۱۳۹۷ بهمن ۲۴, چهارشنبه

شیرین چو خواب

سرکلاس که بی‌هوش شده بودم. بچه‌ها ترسیده بودند. دوان‌دوان رفته بودند و خبر به دفتر مدرسه رسانده‌اند که میس داشت درس می‌داد افتاد و مُرد. خانم شین، این‌ها را برایم تعریف کرد. و آخرش پرسید تو چطوری می‌تونی همه‌شونو دوست داشته باشی، من هرچی تلاش می‌کنم نمی‌شه. راستش من هیچ‌چیزی یادم نمی‌آمد که چطور شد. آخرین چیزی که یادم می‌آید این بود که از جایم بلند شدم و رفتم سمت وایت‌برد اما هرچه کردم دستم را بالا برم انگار توانش را نداشتم، مارکرها خیلی سنگین شده بودند. و صحنه‌ی بعدی بیمارستان بود و اسیر دکتربازی شدن. نفرت‌انگیز است این فضا برای من. اول این‌که با بویش مشکل دارم که حتی وقتی از بیمارستان مرخص می‌شوی، هرچه هم تنت‌ات را می‌شویی انگار هنوز بوی ملجفه‌های بیمارستان را می‌دهی. انگار این بو نفوذ کرده به سلول‌هایت! دوم این‌که صحنه‌ی مرگ آقاجون و پدرم دوباره جان می‌گیرد جلوی چشم‌هایم. نه‌، ترس نیست. که تابه‌حال در غسال‌خانه هم مامانی (مادربزرگم) را شسته بودم، هم نزدیک‌ترین دوستم را. و چه آرام خوابیده بودند و رها. یک‌جور حسرت نبودنشان که دوباره‌تر برایت زهر می‌شود که چه باید باشند این‌روزها. دلیل سومم هم این است که انگار دکترها دلشان نمی‌آید مرخصت کنند. هی با کلمات بازی می‌کنند که سیگار می‌کشی؟ الکل؟ ورزش می‌کنی؟ والخ... یک جلسه را که حضور نداشتم، آدرس مراسم ختمم را هم خواسته بودند، شاگردهایم را می‌گویم. وقتی که برگشتم وقت درس دادن یا وقت نوشتن‌شان متوجه نگاه‌های دقیق و حساس و زیرزیرکی‌شان بودم. چقدر دلم می‌خواست بدانم برای کدام‌هایشان فکر مرگم شیرین بوده و عشق کرده‌اند. نگاه‌شان می‌کردم که چه با وسواس بیشتری سعی می‌کردند همه‌چیز آن‌طوری باشد که از آن‌ها انتظار دارم. و چه شرمنده بودم از این دلهره‌ای که به جانشان انداخته بودم. گاهی فکرمی‌کنم دیگر این‌همه دوست‌داشتنشان هم طبیعی نیست. مُرده‌ام شاید...

۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

داستان

داستان زنی که فقط می‌خواهد این‌جا بماند اما به هر دری می‌زند که از اینجا برود. و نمی‌داند در کدام، بوی خوبی به مشام می‌رسد. استیصال خیلی لعنتی‌ست. خیلی لعنتی...

۱۳۹۷ بهمن ۱۸, پنجشنبه

محیص


در حوالی من، مرگ می‌بارد. می‌بایست سال‌ها پیش می‌آموختم که از یک‌جایی به بعد، طاقت نیاورم. کوله‌بارم را بگذارم بر دوشم و بروم. بروم جایی دور، خیلی دور و بلاشک خلوت. و آن‌قدر خلوتم خلوت باشد که پژواک واپسین نفس‌هایم رخنه کند آن‌سوی دیوارهای رها... من اما نیلوفرم. نیلوفری‌آبی شناور به مرداب. چنگ می‌اندازم به هیچ هوا و می‌مانم بر سطح. ریشه‌هایم فرو رفته به چگل، و تا دیده توان دید دارد، رهایی، سهم نیست مرا. باید بگریزم. باید تبر زنم ریشه‌های ماندگاری‌ام را، رگ‌های وابستگی‌ام را، واسطه‌های تاب آوردنم را. و عطشناک و حسدناک دل بسپارم به راه، به دستان موثوق آرامش، شایدم محیصی باشند به من، از من...

۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

حرف، حرف، حرف

این‌جوریه که دروغ گفتن، توی خونه‌ی ما غیرقابل بخششه و شده یه عادت و خط قرمز. بعد این‌جوریه که عادت شده برامون و چنان روان من یکی رو به‌هم می‌ریزه تا اون‌جا که شاید هیچ‌وقت نتونم طرف رو ببخشم. دقیقاً دوماه شده بود که برادرم از ایران رفته بود و ترمش هم شروع شده بود که دربه‌در مطب دکترها شدیم. چشم چپ مامان یک‌هو تار شد، این‌قدر که می‌تونستیم بگیم نابینا. هرچی چشم پزشک می‌رفتیم و هرکاری می‌گفتن انجام می‌دادیم، جواب این بود که چشم سالمه. در آخر یه‌تومور، بزرگ‌تر از گردو، روی عصب بینایی. سوپرا سلر مننژیوم. اسمش بود. دست‌وپامو گم کرده بودم. اگر به برادرم می‌گفتم مطمئن بودم که برمی‌گرده و از طرفی ماجراهای سال هشتادوهشت بود و ترجیح‌ام این بود که اینجا نباشه. این شد که دروغ گفتم. بزن زنگو. بهش گفتم مامان برای عمل چشم بستری شدن و چیزی نیست، تو درستو بخون. چیزی نیست؟ دیگه می‌خواستم چی باشه! وقتی برگه‌ی رضایت‌نامه‌ی عمل رو امضاء می‌کردم احساس می‌کردم نمی‌تونم نفس بکشم. ماجراهای این مدت رو که بگذریم، بعد از این‌که مامان اومدن خونه و به نسبت به حال عمومی خوبی رسیدن و برای برادرم گفتم که این‌جور شد و اون‌جور. من داغون بودم از شرایط مامان، از نبودن برادرم. از این‌که حالا وقت مرده بودن پدر نبود. از این‌ غرور لعنتی که در بدترین شرایط از کسی کمک نگیر. خسته بودم از بس ایستاده بودم روی اون زانوهای لرزیده. از اون عشق خاکستری. از این‌که دستم رو می‌گرفتم به دیوار و دوباره و دوباره از روی زمین بلند می‌شدم. و از این‌که از اصولم گذشته بودم، خطا کرده بودم. دروغ گفته بودم. ضربه‌ی نهایی اما این بود که برادرم پرسید:«اگر مامان می‌مرد و تو فرصت دیدنش رو از من گرفته بودی می‌خواستی چه‌جوابی بدی؟» فکرکردن به این سؤال چندین ساله که مغزمو متلاشی می‌کنه. و هیچ‌وقت به جواب نمی‌رسم، من به تو نگفتم که به زندگیت برسی، به کارت، به دَرست. چقدر جوابی بود منطقی و چقدر وجدان آدم رو می‌تونست راحت کنه! تو محکم سرجات باقی می‌مونی که بتونی جای بقیه رو پر کنی ولی اون بقیه به چه شکلی اون موضوع رو تحلیل می کنن؟ گاهی نه می‌تونی خودتو توضیح بدی و نه می‌تونی نوع نگاه دیگرون رو طاقت بیاری. این می‌شه که رها می‌کنی و حرف‌ها رو به جون می‌خری. تا این حرف چقدر و تا کی، دوباره‌تر خردت کنه...

۱۳۹۷ دی ۲۹, شنبه

بنشینم و صبر پیشه گیرم

خانوم فلانی. خانوم فلانی. من؟ به حال دو که برسم سر کلاس. چرا دیر شد؟ ماژیک آبی تموم شده، اگه می‌شه خودتون تهیه کنین بعد منظور می‌کنم. آقای فلانی هم نیست که بخره. ساعت تفریح رفتم ماژیک خریدم و برگشتم. از اون‌جا که کمی خباثت دارم و نمی‌خوام خوشحال باشن از بی‌معلمی، قشنگ می‌دویدم مسیر رو. بعد خانم ناظم چه کار می‌کنه؟ می‌دوه دنبالم و هی خانوم‌فلانی. فلانی‌جان یه‌دقه صبر کن. می‌گم دیرم شده بفرمایین. می‌گه این‌جوری نمی‌شه آخه یه‌دقه وایسا. ایستادم.

‏☻: بله، بفرمایید.
☺︎:خوبه هم قلبت مشکل داره، هم سیگار می‌کشی. خانوم چرا دیر می‌ری سر کلاس؟
‏☻:چون باید ماژیک رو شخصاً تهیه می‌کردم. خاطرتون نیست؟
☺︎:آهان، آهان. پیش میاد خب.
‏☻: بله، اشکالی نداره.
☺︎: اشکال که داره، کلاس دیر شده.
‏☻: هی من، طاقت بیار.
☺︎: جان؟
‏☻: عرض کردم می‌تونم برم؟
☺︎: خیر خانم. ببینین خیلی بهتون چیزمیز آویزونه. تحریک‌آمیزه.
‏☻: چیزمیز چیه؟ کو؟
☺︎: عینک که توی جا دکمه‌ایتونه، جیبتون پر ماژیک رنگیه. دستتون پر کتابه. ضبط‌صوت توی اون دستتون.
‏☻: اینا ابزار کارمه.
☺︎: خب پس کوله چی، کفشتون هم که کتونیه. مانتو که بالای زانوئه. مممم مقنعه‌تونم مثل همیشه عقبه.
‏☻: همینا، تموم شد؟ یه‌دقه چادرتونو بدین.

با همه‌ی وسایلی که دستم بود مثل کاور کشیدمش روی خودمو و بدوبدو رفتم. اینم می‌دوید دنبالم. به مدیر گفته بود مسخره‌م کرده. ایراد آخرشم این بود که اگه متأهل نیست چرا انگشتراش شبیه حلقه‌ان. اگه حلقه‌س چرا دست راستشه. ساعتشم  چرا همیشه دست راسته. مدیر که اینارو گفت. گفتم:«بخندم؟ گریه کنم یا برم سر کلاس بعدی؟»



۱۳۹۷ دی ۱۰, دوشنبه

هر کس به طریقی چای‌خور شده‌است


راستش خوب که نگاه کنیم از کودکی انگار چای­‌شیرین و نون‌­وپنیر جای خاصی داشته است. اما در خانه‌ی ما این­‌جور نبود، تا جایی­‌که یادم می­‌آید اجازه نداشتیم چای بنوشیم. گمانم به خاطر کافئینش بود. و از آن­جا که من هنوز هم اهل صبحانه نیستم مگر این­که خیلی هیجان­‌انگیز باشد؛ عادت کردم که اصلاً چای ضروری نیست و جایی برای من ندارد. مهمانی و هرجای دیگری که تعارف می‌­کردند از روی عادت، رد می‌­کردم. نه سرمای خوابگاه توانست چای‌خورم کند که هر اتاق یک شوفاژ داشت که روی آن‌­را مثلث­‌های تیز کوچک جوش داده بودند که روی آن ننشینیم و نه برف رسیده تا زانوی دانشگاه. سال دوم دانشگاه که بودم رفتم برای کار به دارالترجمه. آن­جا آقایی بود حدوداً هفتادساله که آب­دارچی بود و سرساعت‌­های مشخصی برای همه چای می‌ریخت، بی­‌آن­‌که خواسته باشی. لیوان­‌ها را می­‌گذاشت کنار دستمان. لب­‌به­‌لب پر از چای داغ و کمی بعد می­‌آمد و لیوان­‌های خالی را جمع می­‌کرد. لیوان مرا که پر می­‌دید، نگاه ای‌­بی‌­لیاقت­‌طوری به من می‌­انداخت و لیوان را می­‌گذاشت توی سینی‌­اش، تا چای بعدی. یک‌­روز برآشفت و گفت دخترجان تو چرا این‌­قدر بی‌­تربیتی. مانده بودم که چه شده. من که هربار تشکر می‌­کردم، جلوی پایش بلندمی‌­شدم و تمام تلاشم این بود که حسی نداشته باشد که رتبه‌­ای ندارد و همیشه لبخند رضایت بر لب داشت و چشمانش برق می‌­زد از این­‌که همه صدایش می­‌کردند مش‌­اُسین و من با لفظ آقا خطابش می­‌کردم، می­‌گفت کیف می­‌کند که بالاخره یکی هم به آقایی قبولش دارد. پرسیدم:«حسین‌­آقا شرمند‌ه‌­م چه‌کار کردم، چرا ناراحت شدین؟» گفت:«بچه! من جای پدربزرگ توام، خجالت نمی‌کشی چای ‌‌لب‌سوز می‌­ذارم کنار دستت و یخ و پُر برش می‌­دارم.» گفتم ببخشید نمی‌­دونستم ناراحت می‌­شین، از این به بعد می‌­خورم. مدتی چای را می‌ریختم دور. کمین می­‌کردم که در آشپزخانه نباشد و خالی­‌اش می­‌کردم توی سینک. مدتی بعد، طاقتش طاق شد و گفت:«نعمت خدا را نمی­‌ریزند توی چاه.» دوباره افتادم به عذرخواهی که دوست ندارم و خجالت می­‌کشیدم به شما بگویم. خندید و گفت:«باباجان، روزگاریه که اگه حرفتو بخوری، می­‌خورنت. اما یادبگیر چای بخوری. چای حرمت داره. نوشیدنی نیست. چای گرماست. اطمینان و آرامشه. چای امنه، پناهه. وقتی از سردی روزگار و دنیا دل‌زده می‌شی. به رنگ چای­‌ات که نگاه کنی، چشات خوش­رنگ‌­تر می­شه و دنیارو قشنگ‌­تر می‌­بینی.» این­‌جور پیش رفت و رفت که در هفت­‌سالی که آن­جا بودم، یک لحظه کنار دستم بی­‌چای نماند و شد اعتیاد. بعدترها اما یادگرفتم که چای حرمت دارد. که فقط یک نوشیدنی نیست. چای گرماست. اطمینان است و آرامش. امن است و پناه، وقتی از سردی روزگار و دنیا دل‌زده می‌­شوی. بعدترها یادگرفتم که با یک لیوان چای می‌­توان چه خستگی­‌ها در کرد و می‌­توان روزها و سال‌­ها را سفرکرد و هیچ از زمان نیاندیشید و می­‌توان کنار یک دوست، نشست به نوشیدن یک لیوان چای در سکوت برای ساعت­‌ها، بی­ یک کلمه حرف، و مطلوب­‌ترین گفتگو را داشت. دستانت را حلقه کن بر گرد لیوان چای­‌ات...

۱۳۹۷ آبان ۱۹, شنبه

چهره‌ی مردانه‌ی عشق

نشسته­‌ایم دور هم که فوتبال ببینند، مردها را می­‌گویم. در این میان زن‌­ها هم هستند. بعضی­‌هاشان را هم می­‌دانی که چه نفرتی دارند از این فوتبال لعنتی و هیچ­‌فرقی برایشان ندارد که تیم‌­ملی بازی داشته باشد یا حسن قصاب با تیم محل. به­‌هرحال نشسته­‌اند پهلوبه­‌پهلوی مردشان که دست بزنند و جیغ و هورا بکشند که چه، که دل از او بیشتر ببرند. چای و تخمه و چیپس و پفک و مزه و الکل‌شان به راه. دارند کل­‌کل می­‌کنند و چشمان‌شان برق می‌­زند از شادی و هیجان. و صدایشان می‌­لرزد از واهمه. نگاه­‌شان می­‌کنم. چه سکوتی وقتی که به دروازه تیم­‌شان خطر نزدیک است، انگار نفس هم نمی‌­کشند. از سرشان که می­‌گذرد یک پوف بلند و نفس راحت، خطر اما به تیم حریف باشد، نعره می‌­زنند و گل که نمی­‌شود فحش است که نثار  بازیکنان محبوب‌شان می‌­شود. این­‌جور بود دوست‌داشتن؟ پنداری گاهی همین درست است. بزنی و بترکانی و منفجر کنی و آب که از آسیاب افتاد انگار نه انگار، ببوسی و بغل کنی. هرچه با خودم حساب و کتاب می­‌کنم، می­‌بینم که نه، من اهل این­‌جور علاقه­‌ها نیستم که هی خشت‌­وخاک جامانده از ویرانه را دوباره روی هم بچینم. که هرچیزی را میان آن نزاع و خون­ریزی به اطراف پخش شده از روی زمین بردارم و فوت کنم و دوباره بگذارم سر جایش. نه، من آدم رابطه‌­ی نمی‌­دانم یک دقیقه­‌ی بعد چه می‌­شود نیستم. حالا جایی ایستاده‌­ام که گمانم، آدم از بودن مردش آرامش می­‌خواهد و اطمینان. نه، اصلاً قصدم این نیست که بگویم چون بید باشی به گاه حادثه یا در نیمه­‌ی راه رها کنی و بروی، اما یک‌جور دل‌­قرصی و راحتی خیال را که دست کم، می­‌خواهی دیگر. نگاه‌­شان می­‌کنم و فکرمی­‌کنم، گاهی دوست­‌داشتن مردانه مطمئن­‌تر است، آرام و آرامش­‌بخش­‌تر. دوست­‌داشتن زنانه خطرناک­ است. می­‌سوزاند و خاکستر می­‌کند و گاهی چنان این عشق زیر سنگ­ فراموشی سابیده ‌‌می‌­شود که انگار هیچ­‌وقت وجود نداشته است. گاهی بهتر است ترسید از این عشق­‌های زنانه که اگر مرد میدان نیستی، دور ایستادن­‌ات بهتر.

۱۳۹۷ آبان ۱۸, جمعه

فحش


درست برعکس عموی بزرگم که در فحش فوق تخصص داشت و هر چیزی بلد بود و نبود و از ذهنش می‌گذشت را نثار طرف مقابل می‌کرد، پدرم فحش نمی‌داد. دیگر خیلی که عرصه تنگ می‌شد و اینقدر فشار به‌­اش می‌آمد و اگر طرف حسابی به او زور آورده بود، می‌گفت «گوساله» و من همیشه هم، تصورم این بود که طرف منفجر می‌شود از شدت خنده و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. به ما اما، اگر قرار بود حرفی بزند وقتی به چه سر حدی عصبانی­اش می‌­کردیم، فحشش این بود که می­‌گفت «آدم حسابی» اما، اما، این آدم حسابی را با یک لحنی می­‌گفت که تو می­‌شنیدی آخر آدم ناحسابی و هزارویک فحش ناجور دیگر هم می‌­توانستی از بغلش درآوری. و چقدر برای من سنگین بود، شنیدن این حرف. آخرین باری که پدرم این را گفت، من سه روز از اتاقم بیرون نیامده بودم، حالا بماند که چه کرده بودم که پدر و مادر و برادرم را به حد مرگ ترسانده و نگران کرده بودم که من همیشه کله خراب بوده‌­ام و همیشه، هیچ از فردا نیاندیشم‌­طور زندگی کرده­‌ام. به این فکرمی­‌کنم که چقدر شنیدن این برایم سخت بوده و بعدترها و امروز و فرداها چه کلفت­‌ها شنیده‌­ام و خواهم شنید و خم به ابرو نیاورده‌­ام و زهرخند به لب گذشته‌­ام و می­‌گذرم که حالا کسی نمی­‌تواند ادعا کند که من تغییر نکرده‌­ام. که بیا، این هم تغییر.


۱۳۹۷ آبان ۱۷, پنجشنبه

پیاز

پیاز چیز دیگری‌ست.
دل و روده ندارد.
تا مغزِ مغز پیاز است.
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می‌تواند بی‌دلهره‌ای
به درونش نگاه كند.
در ما بیگانگی و وحشی‌گری‌ست
كه پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت‌های داخلی در ماست
آناتومی پرشور
اما در پیاز به جای روده‌های پیچ‌درپیچ
فقط پیاز است.
پیاز چندین برابر عریان‌تر است.
تا عمق، شبیه به خودش.
پیاز وجودی‌ست متناقض
پیاز پدیده‌ی موفقی‌ست.
لایه‌ای درون لایه‌ای دیگر به همین سادگی
بزرگ‌تر كوچك‌تر را در بر گرفته
و در لایه‌ی بعدی یكی دیگر یعنی سومی چهارمی.
فوگ متمایل به مركز
پ‍‍ژواكی كه به كُر تبدیل می‌شود.
پیاز، این شد یك چیزی:
نجیب‌ترین شكم دنیا.
از خودش هاله‌های مقدسی می‌تند
برای شكوهش.
در ما ـ چربی‌ها و عصب‌ها و رگ‌ها
مخاط و رمزیات.
و حماقتِ كامل شدن را
از ما دریغ كرده‌اند

ــ ویسواوا شیمبورسکا 

۱۳۹۷ آبان ۷, دوشنبه

حکایت نون و شین

نون و شین، از دوره‌ی ابتدایی همسایه و همکلاسی بودند و این همکلاسی بودن و یک جان به دو بدن بودن، ادامه داشت و داشت، تا سال‌ آخر متوسطه. درست بعد از تعطیلات نوروز بود که نون به شین خبر داد که دل داده به آقای کاف. همه­‌چیز خوب پیش می­‌رفت و نون و کاف نه یک دل که هزارویک دل، داده بودند به گرو. کم­کم شین داشت احساس تنهایی می‌­کرد و گله از این که دیگر مثل پیش­ترها نون برای دوستی با او وقتی ندارد و نمی­بینتش. این شد که هرازگاهی که نون و کاف با هم وعده‌­وعید داشتند، شین را هم خبر می­‌کرد که بیا و تنها نمان. روزها به شیرینی می­‌گشت و می­‌گشت و می­‌گشت تا روزی دکتر، قاصد شوم روزگار، خبر داد که پدر نون به بیماری‌ای دچاراست و برای درمان علاجی نیست الا خارجه رفتن. نون و خانواده ساک به دست راهی شدند که درمان را بجورند از غرباء. نون یک دیده خون و یک دیده آب، کاف را سپرد به شین که تا برگردم دلت را بده که چه می­‌کند حضرت آقا. از بد روزگار سفر کمی به درازا کشید و کم­‌کمک دست­خط فرستادن­‌های کاف بریده شد. پرس‌­وجو و کاغذ فرستادن برای شین هم حاصل درست‌­ودرمانی نداشت. چاره چون همیشه، کجا بود جز صبر. روزها گذشتند و بی­‌چاره­‌ی کار پدر، جنازه‌­ی مرد خانه بر دست، به خانه برگشتند. نون، سیاه­پوش پیغام فرستاد برای کاف که برگشته‌­ام اما رخت عزا بر تن کشیده‌­ام که کمی دیگر هم باید صبر کنی. جوابی نداشت از کاف و نه خب، از شین. مدتی گذشت. شین و کاف دست در دست هم آمدند به تسلابخشی و گفتن اصل خبر که مقرر است شین هفته‌­ی دیگر عروس خانه­‌ی کاف شود. به چه حالی بود و چه روزی، نون. ساقدوشی کرد و خواهری به جشنشان، خون دل خوران. ماجرا اما اینجا تمام نشد. در جشن نون، سعی می­‌کرد به غمزه و عشوه و رسم دلبری، دل از عین ببرد و بی‌­نتیجه نماند این عیاری. عین اما که بود. برادر شین که صد دل سپرد به نون. و چنین چرخ را بچرخانید که شد عروس خانواده­‌ی شین. نه به عشق که به کینه کشیدن. این دو زندگی اما دو سر سوخت بود و نه ساز که بساز. که نون عروس­ خانه‌­ی آن­‌ها شده بود به این تصمیم که با نزدیکی به شین و نون، برای همیشه خیانتشان را به یادشان آورد. هیچ­کدام اما زندگی نه به نامشان بود و نه به کامشان. و این وسط شین و نون دایم به اختلاف بودند و مشکلات. و عین طفلکی که در این میان به حقیقت دل داده بود به نون، مدام به تلاش برای دست یافتن به عشق نون و نون وقعی نمی­‌نهاد پس از گذشتن خر از پل. سال­‌های سال از این ماجرا گذشته است و اکنون نون و شین، هر دو مادربزرگانی شده‌­اند و هنوز که هنوز است هرکدام، چشم به زندگی آن دیگری دارند. و هنوز پرده عوض می­‌کنند به چشم  و هم­‌چشمی و پوست گونه و پلک می­‌کشند و چه و چه که نمی­‌کنند تا نشان دهند که من بهترم و چه درآغوش کشیدن‌­های مصنوعی در میان حضور آن دیگران و ادای دوست­‌داشتن طرف مقابل و چه تصنعی، و همیشه و هرروزشان به تلخی و زهری می­‌گذرد و چه سخت‌­تر است این نمایشی که هنوز بازیگران آن، دو یار دبستانی‌­ای هستند که حسادت و کینه تا سلول­‌سلولشان به رسوب نشسته است...