‏نمایش پست‌ها با برچسب او. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب او. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۲۱

انار

فصل انار است و دانه کرده‌ام انارها را و نگاه کرده‌ام به دانه‌های دلم که به‌ غایت دل‌تنگ‌اند و نمی‌دانند تو دقیقاً کجای این‌ دنیای لعنتی هستی. نگاه می‌کنم به دستانم که خون‌رنگ‌اند، چون دلِ زخمی‌ام، و فکر می‌کنم در فصل انار و دلتنگی، در این فصل دل‌دیوانگی‌ها، کاش، کاش زندگی جور دیگری بود.


جمعه، اردیبهشت ۳

ژاپن

یک‌روز کیمونویم را به تن  و صندل چوبی‌ام را به پا می‌کنم. پرفیوم و کرم‌ جاپونیزچری‌بلاسم را می‌زنم و در ژاپن زیر درخت‌های انتهای باغ، آن‌وقتی که شکوفه‌های گیلاس سرک کشیده‌اند؛ و تمام باغ لباس صورتی‌ برخود پوشانیده؛ لب بر لبت، خواهم گذارد...


شنبه، آذر ۱۵

بعد از او

رفته‌بودیم پشت‌بام. نشسته بودم روی کاشی‌های سرد لبِ بام. پیام دادم از اینجا که منم، دوست‌ترت می‌دارم. نوشته بود تو همه‌جایی و اینجا نیستی و حالا کجایی؟ گفتم که کجا نشسته‌ام و باد سردی می‌وزد و بساط کباب و نوش و منقل هم به راه است و عکس فرستاده بودم. نوشته بود که این زغال‌های تفته را می‌خواهم چه کنم که با تو یک‌جور می‌سوزم و بی‌تو هزارجور. نوشیده بودم وبی‌پروا و پرده، پرسیده بودم دقیقاً کجای‌ات را سوزانده‌ام. زنگ زده بود و می‌خندید که مستی یا به ادای طربی. ایستاده بودم لب بام و از میان جمع یکی‌شان جیغ ‌زد که خدایا! اون‌جا چه کار داری. بیا پایین، زهر نکنی به همه امشبو. عکس فرستاده بودم که کجا ایستاده‌ام. گفته بود که با تو و بی‌تو همیشه می‌ترسم. گفت دیوانه برو پایین، دلم دارد هزارتکه می‌شود. من اما با او از هیچ‌جا نمی‌افتادم. می‌دانست و رفت. و از همه‌ی دنیا افتادم و بعد از  او بر همه‌ی بلندی‌ها می‌ترسم و گیج می‌زنم...


سه‌شنبه، مهر ۱

به بهانه‌ی زادروز خسرو خوبان، استادشجریان

توی خونه‌ی ما از بچگی دو صدا می‌پیچید. شجریان و ناظری. در مبتذل‌ترین حالت صدای داریوش بود که پدرومادرم دوست داشتن و گوگوش ( بگم چقدر از ایشون بدم می‌اومد و میاد که خفه‌ نشم.) چون مادرم دوست داشتن. بقیه‌ی خواننده‌ها مبتذل بودن و مارو به راه کج می‌کشوندن. اوضاع این بود تا دوسال آخر دبیرستان. کم‌کم ابی خوش سال‌های نوجوانی و جوانی اضافه شد و رفت و رفت تا رسید به روزهای دانشجویی که در خوابگاه اغلب تنها می‌موندم. محوطه‌ای با سه‌ساختمان چهارطبقه و در هر طبقه ده اتاق و در هر اتاق، شش‌دانشجو حالا بماند که هرکس بسته به اراده، خواسته یا امکان مالی‌ خودش می‌تونست اتاق خصوصی، دو نفره یا سه نفره بگیره. اما اون‌چیزی که مهم بود، حس خفگی جمعه بود وقتی که می‌تونم به جرئت بگم هرسه‌ساختمان تقریباً خالی می‌شد. اون‌موقع بود که درست برای اولین‌بار حس کردم یه‌پناه دارم. یه جای امن و یه صدای آرامبخش. اون‌وقت بود که صدای استادشجریان دستمو می‌گرفت و از همه‌ی دنیا رها می‌کرد. احساس تنهایی نبود. خوابگاه خالی نبود. منتظر جمعه بودم که ساختمون خوابگاه خالی از پر بشه و صدای استاد طنین بندازه. قبل‌تر، در شهری غریبه، روزهایی که کلاس داشتم سخت می‌گذشت اما به لطف صدای استاد، راه کوتاه‌تر می‌شد و راه زیباتر. درست ده‌سال بعد برای گذر از اون مرد سیاه که روزهامو به خاکستر کشوند با حضور پررنگ یک‌دوست و حمایت و بودن‌هاش و یادآوری کردنش، دوباره زندگی‌رو سپردم به صدای استاد. دستمو گرفت و کشید بالا و بالا و بالاتر. دوباره شد پناه و رهایی. دوباره برگشت به زندگی اگه بشه اسمش‌رو گذاشت زندگی معمولی. و گذشت. من در اون آب حیات زنده‌مانی کردم و آرامش گرفتم و زندگی کردم و شدم دوباره من. و حالا دوباره بعد از سال‌ها در سوگ همون دوست به قعر دریا نشسته‌م و هیچ‌چیز هنوز نتونسته کمی از اندوه من کم کنه یا بتونه آرومم کنه و باز دوباره این صدا، صدای استادشجریان، یک‌بار دیگه داره دست منو می‌گیره بعد از یک‌ماه. دوباره داره یادم میاره و یادم می‌ده که من ققنوسم. دوباره دستمو گرفته و داره می‌کشه بالا به سطح دریا. دوباره داره کنار اومدن و پذیرفتن‌رو یادم میاره. صدایی که همیشه همراهمه، دوست و رفیقمه، صدای گریه‌ها و عاشقانه‌ها و ناله‌ها و سوختن‌ها و پرپرزدن‌ها و بالاپریدن‌هامه. صدایی که منو می‌کُشه و دوباره حیات می‌بخشه. یک‌بار دیگه این صدا داره کمکم می‌کنه که روی پاهام بایستم و غم و اندوه و رنج فراق‌رو تاب بیارم و ببلعم تا روزی که دوباره طاقت نور رو داشته باشم و بتونم از تاریکی بیرون بیام. اگه تا حالا دل ندادین، اگه تابه‌حال نشنیدین وقتشه ازش کمک بگیرین. وقتشه خودتونو نجات بدین. وقتشه پناه بگیرین. امیدوارم به جبران همه‌ی مددهای ایشون برای همه‌ی دل‌ها، سلامتی‌شونه برگرده. یک‌بار، برای یک‌بار هم که شده معجزه معنای دوباره‌ای پیدا کنه و فرصتی بشه تا ایشون با اجرایی زنده دوباره بشن پادزهر، پناه، تریاک، درمان و راه و تکیه‌گاه...


شنبه، مرداد ۴

زخم باز

می­‌گوید: «شروع کردنه که همیشه سخته.» بعد مثال می­­آورد که ببین مثلاً وقتی به خانمی تجاوز می­‌کنن، هزارجور تقلا می­‌کنه و جون می­‌کنه که دست کم اون مرحله­‌ی آخر اتفاق نیافته ولی وقتی شروع شد از یه جایی به بعدش دیگه تلاش نمی‌کنه، وا می‌­ده. سر می‌­سپاره. من اما حیران این فکرم که سر شاید سپرده اما دلش چه؟ دلش دارد هزارتکه می‌شود. لعنتی جانش دارد هزاران پاره می‌­شود. کجای شروع کردن سخت است. شروع کردن راحت­ است. ادامه دادن است که سخت است. دوام آوردن است که مثله­‌ات می­‌کند. که خفه­ ات می­کند و راه نفس بر تو می‌­بندد. که تو درگیر می‌­شوی با آن‌­چه بر تو رفته. که تمام می­‌شود و می‌­رود و انگار نه انگار! اماتر تو می‌­مانی و ذهنی آلوده به درد، تنی آماجگاه هر رنج، و روانی دردمند و ناآسوده. آخر کجای شروع کردن سخت است. استمرار و تاب است که نفس می‌­بُراند. دوام است که بلاوقفه خنجر به زخم‌ه­ات فرومی‌­بَرد و یک تاب هم به آن می‌­دهد و کاش آدمی نباشی که با زخم تازه نگه­داشته شده، سَر بازی­ات باشد...

یکشنبه، خرداد ۲۵

خواب زن

سردم بود. دست دراز کردم که لحاف را بکشم روی پاهایم. یخ کرده بودند. لحاف افتاده بود پایین. نای برداشتنش را نداشتم. خزیدم به آغوشت. گرم بود. و خواب زن‌، همچنان بی‌رحمانه، چپ است.


سه‌شنبه، اسفند ۱۳

نگفتم

گفت: «صبر کن، جبران می‌کنم.» من؟ من، سکوت کردم و لبخند زدم اما نگفتم «چه را جبران می‌کنی؟ سال‌های جوانی‌ام را برمی‌گردانی. روزهایی که لبان من همیشه خندان بود. روح و جان زخمی‌ام را. دلی که از دل می‌تپید و اکنون از بیماری. دلی که از عشق می‌لرزید و حالا لرزشش را سپرده به دستانم. تارهای سپید تنیده‌ از  صبر بر گیسوانم را. چشمان بی‌رمق و نگاه بی‌روحم را. صدای لرزانم را. بی‌حوصلگی‌هایم را. کدام را می‌توانی جبران کنی؟ جبران؟ کدام را می‌توانی پاسخ‌گو باشی، کدام را.» زهرخند زدم و نگفتم «خسته‌ام، پیرم. دیگر تاب و توان ندارم. رهایم کن و بگذر چون سال‌های پیشین نبودنت...»

جمعه، آذر ۲۲

غریبم به جشن

میان این همه نور و رنگ و دود و صدا. میان همهمه‌­ی این همه غریبه و چند آشنا، آشنا؟! ایستاده­‌ام کناری و سیگارم را در تاریکی نگاه می­‌کنم و جامم پروخالی می­‌شود. دست می‌­‌گذارد روی شانه­‌ام و می­‌پرسد چته تو؟ چه­‌کار کنم بخندی، که لبخند تلخ به لبت نباشه. می­‌خندم. می‌خندد و می‌­گوید باید خیلی غریبه باشم که حال این را نشناسم و دستش را می­‌گذارد روی قلبم. برمی­‌آشوبد که قرص‌هات کجاست؟ خودت نمی­‌فهمی قلبت چه­‌جوری داره می‌­زنه، نمی‌فهمی چه حالی داری. فشارتو گرفتی و من نگاهش می‌کنم تشنه و مشتاق. می­‌گویم:« آه از این لطف به انواع عتاب آلوده.» از من دور می‌شود که برود پی قرص‌هام. یکی‌دوقدم که برمی‌دارد، برمی‌گردد، پشت سرش را نگاه می‌کند و می­‌گوید:«ز تو گردد این دیر، شراب آلوده. اونو بذار کنار.» جام را روی میز می‌گذارم. می‌نشینم روی نزدیک‌ترین صندلی و تا برگردد، می‌خزم به خیال...

چهارشنبه، مرداد ۲۳

می‌نویسد

دارد می‌نویسد و خط می‌زند. یک پایش ثابت است و پای دیگرش را تندتند تکان می‌دهد. کلافه می‌نویسد و خط می‌زند و کاغذها را مچاله می‌کند. و پرت می‌کند سمت سطل زباله. وقتی کاغذی بیرون می‌افتد یک اَح محکم می‌گوید و عصبی‌تر نوشتن را ادامه می‌دهد. یک دستش را تکیه‌گاه سر کرده و چنگال سرانگشتانش را فرو کرده میان موهای شب‌رنگش که دوـ‌سه‌سالی می‌شود کنار شقیقه‌هایش نقره‌ای شده‌اند. کنار دستش قهوه‌ای تلخ، می‌گذارم. سرش را بالا می‌آورد، تشکر می‌کند. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و از او دور می‌شوم. کتابم را برمی‌دارم که بداند سرگرم‌ام، که تنهایم نگذاشته. لبخند می‌زند و سرش را از من برمی‌گرداند و دوباره عصبی‌تر از پیش می‌نویسد و مچاله می‌کند. او کلافه و پریشان می‌نویسد و قلم می‌لغزاند. من کتاب نمی‌خوانم، او را نگاه می‌کنم و سرشارم از لذت و شیدایی. سرش را برمی‌گرداند و می‌گوید:«نگاهت نمی‌گذارد حواسم به نوشتن باشد.» از جایش برمی‌خیزد و می‌آید به سویم...

شنبه، مرداد ۵

دریا

گفت: «خواب دیدم با هم بودیم... می‌دویدیم... همه‌جا سبز بود و نسیم خنکی موهایت را پریشته بود و دست در دست هم می‌دویدیم به سمت دریا. رسیدیم به آب و کمی جلوتر رفتیم. آب خیلی سرد شده بود و کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم به جای عمیق‌تر. گفتم نرو. صبرکن، نرو. دستت را کشیدی و جلوتر رفتی. سردم شده بود. از خواب پریدم. کنارم نبودی. تخت، خیلی سرد بود. خیلی سرد.» دلم می‌خواست بگویم. بگویم دلتنگم. بگویم دلم می‌خواهدت. بگویم کاش اینجا بودی. ساکت ماندم.

پنجشنبه، تیر ۲۰

نفس

«نفس عمیق بکشید. دوباره. عمیق‌تر خانوم.» راه‌ نفسم را بسته بودی و دکتر نمی‌دید، تو را.

چهارشنبه، تیر ۱۹

مغلوب منم

در میانه‌­ی حرف زدن­‌هایم، از جایش بلند می‌­شود و گیلاسی انتخاب می­‌کند. من دارم می‌­پرسم که تا کی طول می­‌کشد و او دارد جواب می‌­دهد که ودکا یا ویسکی. من دارم می­‌گویم طاقتم طاق شده و او جواب می­‌دهد که هووم، ودکا. من دارم می­‌گویم که چرا باز تو و او دارد می­‌گوید با یخ یا بی­‌یخ. من می‌­پرسم که حواست هست و او می­‌پرسد کمی لیمو هم اضافه کنم. من پشت سرش ایستاده­‌ام و برمی‌­آشوبم که می‌­شنوی و او برمی­‌گردد و روبه­‌روی من می‌­ایستد. نگاهش را می‌­دوزد به نگاهم و لرزه افتاده بر جانم. دستانش را دور کمرم حلقه می­‌کند و مرا به خودش نزدیک­‌تر می­‌کند. نفسم با نفسش درآمیخته و قلبم تندتر می‌­زند. دستم روی سینه‌­ی اوست، قلبش تندتر می‌­زند. می­‌گوید:«حواسم هست. بله صدایت را می‌­شنوم. همیشه می­‌شنوم جانم، حتی وقتی نزدیک من نیستی. هرچه از من دورتر باشی، صدایت به من نزدیک­تر است. این­‌بار ده‌­روز طول می­‌کشد و تو خوب می­‌دانی که چرا باز هم من. نگران نباش اتفاقی نمی­‌افتد. آدم را مجبور می‌­کنی چقدر حرف بزند و تو چون همیشه شنونده‌­ی خوبی هستی. طاقت بیاور جانم. طاقت بیاور. درست می­‌شود.» اشک اما امانم نمی­‌دهد. با سرانگشتانش اشکم را پاک کرده و قبل از این که فرصت دهد تا بگویم نمی‌­توانم، دیگر بیشتر از این نمی‌­توانم تاب بیاورم، لبانم از هرم لبانش می­‌سوزد. بعد رهایم می­‌کند و می‌­رود سیگارش را می­‌گیراند و برمی­‌گردد سرجای اولش می‌ایستد و می­‌گوید خب داشتی می­‌گفتی، می­‌شنوم. من اما مستم و رها. شوریده و شیدا. لبخند بر لب دارد که مغلوب این میدان منم...

جمعه، تیر ۱۴

رگ گردن

رگ عنود گردنش، آن‌جا که مهربان است و بی‌تاب می‌شود به بوسه؛ به گاه رنجش، برآمده است؛ آبی‌تر و دل‌رباتر...


چهارشنبه، تیر ۱۲

جای آرمیدن

که کنارت آرمیده باشد و هفت آسمان به خواب و رویا درنوردیده، تو اما هشیاری و بی‌قرار به هرم گرم نفس‌هایش بر گردن‌ات. غلتیده باشی که درست‌تر جا بیافتی در آغوشش. با چشمانی بسته و نفسی سوزان در کنار گوش‌ات زمزمه کند «مرا که مست توام، این خمار خواهد کشت» و بخندی و بگویی مستی و خواب‌آلود. ببوسدت و بگویدت «به چه جای تو زند بوسه؟ هوم؟ نداند چه کند.» و دستش بلغزد بر بی‌تاب‌ تن‌ات...

دوشنبه، خرداد ۲۰

سمر

...که سمرم به دنیا، زین نافرجام‌دل‌سپاری؛ که تو، دل در گرو دیگر دل، داری

جمعه، خرداد ۱۷

ذکاوت

برایم نوشته است، «هميشه افراد ساكت را دوست داشته‌ام. هيچ‌گاه نمي‌فهمی در حال رقصيدن در رويای خويش‌اند يا سنگينی بار هستی را به دوش می‌كشند. تو در چه‌حالی؟»

برایش نوشتم، جان‌گرین در آخر جمله‌اش سؤال نکرده‌است. در به‌ دوش می‌کشند، تمامش کرده است.

نوشت، بگذارش زمین.


دلتنگ

می‌دانی، دلم تنگ است. شب‌ها دلم‌ تنگ‌تر. تنگ تو. به گاهی که سکوت حکم می‌راند. به گاهی که هیچ نیست جز سکون و تاریکی. چنان زخم می‌نشیند بر جانم، چنان تازه‌عمیق‌زخمی به گاهی که سکوت دوباره‌تر فریاد می‌زند تو نیارامیده‌ای، به کنارم...


سه‌شنبه، خرداد ۷

مردان نگفتن

در دنیا، هستند مردانی که برای نگفتن، سیگاری آتش می‌زنند و اندک‌اندک می‌نوشند و زیرلب زمزمه می‌کنند و سیگار نیمه‌شان را رها می‌کنند و لیوان به دست چرخی می‌زنند و می‌نشنیند کنارت و دلت را دوباره‌تر می‌برند. اما نمی‌گویند...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸

حرف بزن

کاش با من حرف می‌زدی. با من حرف بزن. من دلم می‌رود، دلم تنگ می‌شود برایت. برای صدایت. برای صدای بم آخر شب‌هایت که خسته‌ای و پلک‌هایت بر هم می‌افتند. برای صدای دورگه‌ی صبح‌هایت که خواب‌آلود و منگ جواب می‌دهد. مستم می‌دارد آن صدا. کاش با من حرف می‌زدی. با من حرف بزن...

شنبه، اردیبهشت ۷

خواب

روی عرشه‌ی کشتی ایستاده بودم. دریا کمی وحشی بود و باران می‌بارید. باد گیسوانم را پریشته بود. تو پشت سر من ایستاده بودی و در آغوش گرفته‌بودی‌ام. به گوشم نجوا کردی «دری دیگر نمی‌دانم مکن محروم از این بابم» روزگار اما نه به تمنای کس، مهربان می‌شود. کاش از این خواب بیداری‌ام نبود...