رفتهبودیم پشتبام. نشسته بودم روی کاشیهای سرد لبِ
بام. پیام دادم از اینجا که منم، دوستترت میدارم. نوشته بود تو همهجایی و اینجا
نیستی و حالا کجایی؟ گفتم که کجا نشستهام و باد سردی میوزد و بساط کباب و نوش و منقل هم به
راه است و عکس فرستاده بودم. نوشته بود که این زغالهای تفته را میخواهم چه کنم
که با تو یکجور میسوزم و بیتو هزارجور. نوشیده بودم وبیپروا و پرده، پرسیده
بودم دقیقاً کجایات را سوزاندهام. زنگ زده بود و میخندید که مستی یا به ادای
طربی. ایستاده بودم لب بام و از میان جمع یکیشان جیغ زد که خدایا! اونجا چه کار
داری. بیا پایین، زهر نکنی به همه امشبو. عکس فرستاده بودم که کجا ایستادهام.
گفته بود که با تو و بیتو همیشه میترسم. گفت دیوانه برو پایین، دلم دارد هزارتکه میشود.
من اما با او از هیچجا نمیافتادم. میدانست و رفت. و از همهی دنیا افتادم و بعد
از او بر همهی بلندیها میترسم و
گیج میزنم...
نمایش پستها با برچسب خاطره. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب خاطره. نمایش همه پستها
شنبه، آذر ۱۵
بعد از او
شنبه، مرداد ۴
زخم باز
میگوید: «شروع کردنه که همیشه سخته.» بعد مثال میآورد که ببین مثلاً وقتی به خانمی تجاوز میکنن، هزارجور تقلا میکنه و جون
میکنه که دست کم اون مرحلهی آخر اتفاق نیافته ولی وقتی شروع شد از یه جایی به
بعدش دیگه تلاش نمیکنه، وا میده. سر میسپاره. من اما حیران این فکرم که سر
شاید سپرده اما دلش چه؟ دلش دارد هزارتکه میشود. لعنتی جانش دارد هزاران پاره میشود.
کجای شروع کردن سخت است. شروع کردن راحت است. ادامه دادن است که سخت است. دوام آوردن است که مثلهات میکند. که خفه ات میکند و راه نفس بر تو میبندد. که
تو درگیر میشوی با آنچه بر تو رفته. که تمام میشود و میرود و انگار نه
انگار! اماتر تو میمانی و ذهنی آلوده به درد، تنی آماجگاه هر رنج، و روانی
دردمند و ناآسوده. آخر کجای شروع کردن سخت است. استمرار و تاب است که نفس میبُراند.
دوام است که بلاوقفه خنجر به زخمهات فرومیبَرد و یک تاب هم به آن میدهد و
کاش آدمی نباشی که با زخم تازه نگهداشته شده، سَر بازیات باشد...
جمعه، آذر ۲۲
غریبم به جشن
میان این
همه نور و رنگ و دود و صدا. میان همهمهی این همه غریبه و چند آشنا، آشنا؟! ایستادهام
کناری و سیگارم را در تاریکی نگاه میکنم و جامم پروخالی میشود. دست میگذارد روی
شانهام و میپرسد چته تو؟ چهکار کنم بخندی، که لبخند تلخ به لبت نباشه. میخندم.
میخندد و میگوید باید خیلی غریبه باشم که حال این را نشناسم و دستش را میگذارد
روی قلبم. برمیآشوبد که قرصهات کجاست؟ خودت نمیفهمی قلبت چهجوری داره
میزنه، نمیفهمی چه حالی داری. فشارتو گرفتی و من نگاهش میکنم تشنه و مشتاق. میگویم:« آه از
این لطف به انواع عتاب آلوده.» از من دور میشود که برود پی قرصهام. یکیدوقدم که برمیدارد، برمیگردد، پشت سرش را نگاه میکند و میگوید:«ز تو گردد این دیر، شراب آلوده. اونو بذار کنار.» جام را روی میز میگذارم. مینشینم روی نزدیکترین صندلی و تا برگردد، میخزم به خیال...
سهشنبه، خرداد ۲۱
به کجا چنین شتابان
قبلترش خطخطی میکردم و اول دبیرستان که رسیدم رفتم کلاس نقاشی. همه چی داشت خوب پیش میرفت که خانواده تشخیص داد دیگه نباید برم کلاس برای این که یا قلم دستمه یا قلممو. اینجوری از درس و مشق غافل میشم و به هیچ جا نمیرسم. طبعاٌ منظورشون اونجاهایی بود که خودشون میخواستن. خیلی راحت اعتراف کنم که نه به اون جایی رسیدم که اونا میخواستن و نه گذاشتن به اونجایی برسم که خودم میخوام. بگذریم، که سالها گذشته. غرض این که توی کلاس با یه خانوم آشنا شدم که خیلی از من بزرگتر بود. متأهل بود و بچهدار نمیشد. کمکم با هم قرار گذاشتیم و توی راه با هم میرفتیم و میاومدیم. یه روز قرار شد همسرش ما رو برسونه. دم در خونهشون منتظر بودیم همسرش ماشین رو بیرون بیاره. وقتی از پارکینگ اومد بیرون. ازش پرسید که آقا این رنگ رژ خوبه، بهم میاد. آقا هم فرمود که نه برو قهوهایه رو بزن. خانوم هم سه طبقۀ بدون آساسور رفت بالا رژ صورتیشو پاک کرد و رژ قهوهای رو کشید به لبش و وقتی اومد پایین از آقا پرسید خوبه و آقا فرمود که خیلی بهت میاد. با لذت و غرور، نشست کنار همسرش. بعد من همینجوری حیرون مونده بودم که وا، این چقدر دیوانهست. اصلاً زنه رو له کرد. حالا مَرده روانیه این چرا محلش میذاره. بعدترش حالا بعد از این همه سال میبینم من نفس نمیکشم مبادا اطرافیانم برنجن.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲
چه بزرگی دنیا
سوم راهنمایی بودم. قرار شد بهمان تقدیرنامه بدهند. خانم ناظم
اسمم را خواند و دویدم رفتم بالای سکو ایستادم. مدیر از روی تقدیرنامه خواند که
خانم هَـ.. عین، دستم را بردم بالا و گفتم اجازه خانوم، هِـ گفت باشه، ساکت باش. گفتم
آخه اسممو اشتباه خوندین. گفت ساکت شو ببینم. و ادامه داد خانم هِـ ما مُفتخوریم
که شاگردانی چون شما داریم. گفتم اجازه خانوم، ببخشید مُفتخریم درسته. تقدیرنامهی
منو پاره کرد و گفت گمشو پایین، بیشعور بیلیاقت. دیروز مادر شاگردم تماس گرفته
بود که نمیتواند بیاید دنبالش و اسم مادربزرگش ثبتشده جزو آنهایی که میتوانند
بچه را تحویل بگیرند. بچه نشسته بود توی دفتر تا کسی بیاید و تحویلش بگیرد. شک
کردم. جلو رفتم و سلام کردم. پرسیدم شما خانم فلانی نیستید. چشمهایش را ریز کرد و
گفت شاگرد قدیمیم که نمیتونی باشی، من تهران نبودم. گفتم تهران که نه، من نمیدونم
چندتا ولی شما شاید یادتون باشه در دوران مدیریتتون چندتا تقدیرنامه پاره کردین و
فحش دادین. خاطرتون هست؟ و بله. بله خانم مدیر، مادربزرگ سارا بود. دنیا چقدر بزرگ
است و چقدر زمان به آدمها میدهد برای چهها کردنها. چقدر گشته بود و گشته بود
که من سالهاست از اهواز رفته بودم و دختر خانم مدیر بعد از دانشگاه عروس شده بود
و تهران مانده بود و حالا نوهاش شاگرد من است. دست دخترک را با خشونت کشید و گفت
بیا بریم. باید کلاستو عوض کنم، معلما همهشون عقدهایان. پس شناخته بودی خانم
مدیر وگرنه چرا باید آنطور منقلب میشدی. سارا دستش را از دست مادربزرگش کشید
بیرون و گفت میس بغلم نکردی. در آغوش گرفتمش و بوسیدمش و خداحافظی کردم. و چقدر
خوشحالم که هنوز یک معلم عقدهای نشدهام یا دست کم از هیچکس این لفظ را نشنیدهام. چقدر خوشحالم که بچهها را به جنون دوستدارم.
اشتراک در:
پستها (Atom)