جمعه، اردیبهشت ۳
ژاپن
یکروز کیمونویم را به تن
و صندل چوبیام را به پا میکنم. پرفیوم و کرم جاپونیزچریبلاسم را میزنم
و در ژاپن زیر درختهای انتهای باغ، آنوقتی که شکوفههای گیلاس سرک کشیدهاند؛ و
تمام باغ لباس صورتی برخود پوشانیده؛ لب بر لبت، خواهم گذارد...
شنبه، آذر ۱۵
بعد از او
رفتهبودیم پشتبام. نشسته بودم روی کاشیهای سرد لبِ
بام. پیام دادم از اینجا که منم، دوستترت میدارم. نوشته بود تو همهجایی و اینجا
نیستی و حالا کجایی؟ گفتم که کجا نشستهام و باد سردی میوزد و بساط کباب و نوش و منقل هم به
راه است و عکس فرستاده بودم. نوشته بود که این زغالهای تفته را میخواهم چه کنم
که با تو یکجور میسوزم و بیتو هزارجور. نوشیده بودم وبیپروا و پرده، پرسیده
بودم دقیقاً کجایات را سوزاندهام. زنگ زده بود و میخندید که مستی یا به ادای
طربی. ایستاده بودم لب بام و از میان جمع یکیشان جیغ زد که خدایا! اونجا چه کار
داری. بیا پایین، زهر نکنی به همه امشبو. عکس فرستاده بودم که کجا ایستادهام.
گفته بود که با تو و بیتو همیشه میترسم. گفت دیوانه برو پایین، دلم دارد هزارتکه میشود.
من اما با او از هیچجا نمیافتادم. میدانست و رفت. و از همهی دنیا افتادم و بعد
از او بر همهی بلندیها میترسم و
گیج میزنم...