‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاقیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاقیات. نمایش همه پست‌ها

جمعه، دی ۲۰

صبور و زخمی

تمام سال‌های زندگی‌ام را از جایی که به خاطر دارم و تا جایی که در توان داشتم، پی این بودم که کسی را نرنجانم. دانسته یا ندانسته. حرفی را بر زبان نیاورم که دل کسی را زخمی کنم. کاری نکنم که نتوانم جبرانش کنم که آموخته بودم همه‌چیز با عذرخواهی درست نمی‌شود. که نمی‌توان برگشت به لحظه‌ای که هیچ نشده. شاید آدم‌ها بتوانند ببخشندت اما همیشه یک گوشه‌ی ذهن و دل‌شان می‌ماند که چنین و چنان و هر از گاهی هم شاید سری به زخمشان بزنند و گردگیری‌اش کنند و تازه نگه‌ش دارند. دست کم برای من که از این‌گونه پیش می‌رود. برای همین بود که همیشه حواسم پی زبان و رفتارم بود و چه زخم‌ها و چه زخم‌ها و چه سوء‌استفاده‌ها آن‌هم از که، از آن‌ها که چه دوست‌می‌داشتمشان به جان. که چه، که فلانی را هرچه بگویی و هرچه کنی، نه جوابی می‌دهد و نه کاری می‌کند. پس جای زدن دارد، آن‌هم چه‌جور. گفتم دوست‌می‌داشتمشان. الان اما نه، یا لااقل بعضی‌هاشان را. فقط تحمل‌شان می‌کنم به خاطر آن دیگران‌تر. بله درست است. هنوز بلدنشده‌ام باید حرف بزنم و حساب را بگذارم دقیقاً کف دستِ آن که باید. اما سال‌ها پیش چنان دلم شکست، چنان دلم شکست که هرچه کردم نتوانستم بگذرم و لعن و نفرین فرستادم مسببش را. حالا بماند که چه شد و چه به سرش آمد و به چه حالی افتاد و آمد و گفت آخر کسی این‌جور آه می‌کشد. راستش با خودم که بخواهم صادق باشم باید بگویم که منظورم این نبود که نفرینم کارگر افتاده بود و در واقع دعایم گیرا بوده است، بلکه من وحشت کرده بودم. ترسیده بودم. رمیده بودم. از میدان گریخته بودم که من تا کجا می‌توانم خشمگین شوم که چنین چیزی را برای دیگری بخواهم. چنین سرنوشت و حوادثی را. بعد بنشینم موبه‌مو بشنوم و لبخند بزنم و بگویم حقت بود. نوش جانت. نه، من این نبودم. انگار سیلی سختی خورده بودم که بیش از آن‌که از پا دراندازدم، نیرومندتر کرده بود مرا. تیغی بود که یادآورم بود که تا کجا می‌توانم از اصول انسانی خود راه را کج کنم. چه همه باید ترسید از انسان‌ها. از انسان‌های صبور زخمی...


جمعه، آذر ۲۲

غریبم به جشن

میان این همه نور و رنگ و دود و صدا. میان همهمه‌­ی این همه غریبه و چند آشنا، آشنا؟! ایستاده­‌ام کناری و سیگارم را در تاریکی نگاه می­‌کنم و جامم پروخالی می­‌شود. دست می‌­‌گذارد روی شانه­‌ام و می­‌پرسد چته تو؟ چه­‌کار کنم بخندی، که لبخند تلخ به لبت نباشه. می­‌خندم. می‌خندد و می‌­گوید باید خیلی غریبه باشم که حال این را نشناسم و دستش را می­‌گذارد روی قلبم. برمی­‌آشوبد که قرص‌هات کجاست؟ خودت نمی­‌فهمی قلبت چه­‌جوری داره می‌­زنه، نمی‌فهمی چه حالی داری. فشارتو گرفتی و من نگاهش می‌کنم تشنه و مشتاق. می­‌گویم:« آه از این لطف به انواع عتاب آلوده.» از من دور می‌شود که برود پی قرص‌هام. یکی‌دوقدم که برمی‌دارد، برمی‌گردد، پشت سرش را نگاه می‌کند و می­‌گوید:«ز تو گردد این دیر، شراب آلوده. اونو بذار کنار.» جام را روی میز می‌گذارم. می‌نشینم روی نزدیک‌ترین صندلی و تا برگردد، می‌خزم به خیال...

سه‌شنبه، مرداد ۲۲

خشم صبورانه

خب بالاخره اینم از عادت‌های مزخرف منه و بهش آگاه هم هستم و شوربختانه هم از پسش برنمیام. این‌که خیلی دیر عصبانی می‌شم و هی طاقت میارم و هیچی نمی‌گم و نمی‌گم و نمی‌گم تا برسه اون‌روز انفجار. اما اون‌روز که رسید، دیگه طرف مقابل تا همه‌ی سیلی‌هارو نخوره، رهاش نمی‌کنم و متأسفانه هیچ راه گریزی هم براش نمی‌ذارم و همه‌چیزو از اول تا الان می‌چینم جلوش، روی میز. یکی‌یکی همه‌رو یادش میارم. بعد چی می‌شه؟ اول از همه برچسب می‌خورم که وا چه کینه‌ای. بعد چی؟ مثلاً طرف لیوان آب رو یه سانت گذاشته اون‌ورتر ولی من چنان برای این یک سانت قیصریه رو به آتیش می‌کشم که ناظر ماجرا و گاهی حتی خود فرد هم با خودشون درگیر می‌شن که ای بابا این چه‌ش شد! حالا بیا و یادش بیار که کجاها دستمال‌هارو به باد دادی که الان گرفتار چنان آتشی شدی...


جمعه، مرداد ۴

چنگال عادت

 هرکسی عادتی دارد. حتی مزخرف. مثلاً می‌تواند وقتی تنها باشد و تلخ، شروع کند به غذا و شیرینی پختن. هی بپزد و بپزد و بشورد و بسابد و بروبد که جانش بالا بیاید. بعد همه‌جا که خوب برق افتاد هرچه را پخته بچیند روبه‌رویش و هی نگاهشان کند و هی عق بزند و هیچ‌کدامشان را نخواهد و هی اشک بریزد و اشک بزیزد و آرام‌تر نشود...

پنجشنبه، خرداد ۲۳

به صدق آمده بود

همکارم بعد از چندین‌سال کنار هم کار کردن، پرسید که شماره‌مو بهش می‌دم. گفتم و وارد کرد توی گوشیش. گفت یه‌چیزی باید بگم ولی روم نمی‌شه می‌بایست رودررو بگم ولی نمی‌تونم. گفتم باشه هرجور شما راحتی. امروز روی تلگرام پیام داده که ازت متنفرم. همه‌ی این سال‌ها ازت متنفر بودم. حالم به هم می‌خوره ازت. همه‌ی شاگردات چه زرنگ و چه تنبل، پیر و جوان و بچه، دوستت دارن. بعد از ترمی که باهات کلاس دارن، وقتی میان توی کلاسم همیشه با تو مقایسه‌م می‌کنن. براش نوشتم که ای بابا! چرا این‌همه مدت توی دلت نگه‌داشتی. می‌گفتی خب. آدم با آدمایی که صادقن تکلیفش معلوم‌تره. نوشت خیلی حال‌به‌هم‌زنی. اینارو گفتم که بدونی. و خب هم این‌هارو دونستم و هم این‌که اخراج شده.

جمعه، اردیبهشت ۲۰

ادب

متأسفانه بزرگ‌منشی و مؤدب بودن و محترم بودن رو این‌جوری تو کَتمون گذاشتن که صورتمون رو اون‌طرفی کنیم که حریف سیلی دوم رو بذاره زیر اون‌یکی گوشمون