‏نمایش پست‌ها با برچسب حدیث نفس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حدیث نفس. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، مهر ۷

سختی مرگ

 

راستش با توجه به تجربه‌ها و تاب آوردن‌های پیشین در مواجه با فقدان عزیزترین‌هایم درست تا همین یک‌ماه پیش فکرمی‌کردم که مفهوم مرگ را دریافته‌ام، که با مرگ مشکلی ندارم، که خیلی راحت با مرگ کنار می‌آیم و راحت مرگ را می‌پذیرم. وقتی دارم از مرگ می‌گویم، هدفم مرگ خود و ترس از مرگ نیست، نه، مشخصاً دارم از مرگ عزیزان و نزدیکانم حرف می‌زنم. این‌که در بی‌نفس شدنشان، نفسم قطع می‌شود. چندروزی به تخت پناه می‌برم و بعد برمی‌گردم به زندگی و یادشان را در گوشه‌ی دل زنده و جان‌دار نگه‌می‌دارم. اما از یک ماه پیش تا امروز، این مرگ، این نبودن به من ثابت کرد که نه، این‌طورها هم نیست که خیال کرده‌ام. انگار خیلی مهم است که چه‌کسی راهی شده باشد آن‌سوی زندگی، که چه‌کسی از کنارم رفته باشد، که چه‌کسی مرا تنها گذاشته باشد، که چه‌کسی را همراهم نداشته باشم. که من از آن بالابلندیی‌های قله، از آن ارتفاع بی‌نظیر، زمین خوردم. از آن هم پایین‌تر، افتادم به قعر دریا، رفتم آن پایین و چهارزانو در عمق‌آب نشسته‌ام و نمی‌توانم هنوز که هنوز است بعد از یک‌ماه، خودم را جمع وجور کنم و بکشم بالا. انگار نمی‌توانم دوباره‌تر  از دل آتش و خاکستر به در آیم. انگار ریسمان بندبازی گسسته باشد و من از آن بالا به یک‌باره رسیده باشم به زمین، خونین‌ومالین. و در این پایین چقدر مهم است، چقدر مهم است آن‌که رفته و دیگر نیست و کم‌داری‌اش، چه‌کسی باشد. چقدر مهم است...

سه‌شنبه، مهر ۱

به بهانه‌ی زادروز خسرو خوبان، استادشجریان

توی خونه‌ی ما از بچگی دو صدا می‌پیچید. شجریان و ناظری. در مبتذل‌ترین حالت صدای داریوش بود که پدرومادرم دوست داشتن و گوگوش ( بگم چقدر از ایشون بدم می‌اومد و میاد که خفه‌ نشم.) چون مادرم دوست داشتن. بقیه‌ی خواننده‌ها مبتذل بودن و مارو به راه کج می‌کشوندن. اوضاع این بود تا دوسال آخر دبیرستان. کم‌کم ابی خوش سال‌های نوجوانی و جوانی اضافه شد و رفت و رفت تا رسید به روزهای دانشجویی که در خوابگاه اغلب تنها می‌موندم. محوطه‌ای با سه‌ساختمان چهارطبقه و در هر طبقه ده اتاق و در هر اتاق، شش‌دانشجو حالا بماند که هرکس بسته به اراده، خواسته یا امکان مالی‌ خودش می‌تونست اتاق خصوصی، دو نفره یا سه نفره بگیره. اما اون‌چیزی که مهم بود، حس خفگی جمعه بود وقتی که می‌تونم به جرئت بگم هرسه‌ساختمان تقریباً خالی می‌شد. اون‌موقع بود که درست برای اولین‌بار حس کردم یه‌پناه دارم. یه جای امن و یه صدای آرامبخش. اون‌وقت بود که صدای استادشجریان دستمو می‌گرفت و از همه‌ی دنیا رها می‌کرد. احساس تنهایی نبود. خوابگاه خالی نبود. منتظر جمعه بودم که ساختمون خوابگاه خالی از پر بشه و صدای استاد طنین بندازه. قبل‌تر، در شهری غریبه، روزهایی که کلاس داشتم سخت می‌گذشت اما به لطف صدای استاد، راه کوتاه‌تر می‌شد و راه زیباتر. درست ده‌سال بعد برای گذر از اون مرد سیاه که روزهامو به خاکستر کشوند با حضور پررنگ یک‌دوست و حمایت و بودن‌هاش و یادآوری کردنش، دوباره زندگی‌رو سپردم به صدای استاد. دستمو گرفت و کشید بالا و بالا و بالاتر. دوباره شد پناه و رهایی. دوباره برگشت به زندگی اگه بشه اسمش‌رو گذاشت زندگی معمولی. و گذشت. من در اون آب حیات زنده‌مانی کردم و آرامش گرفتم و زندگی کردم و شدم دوباره من. و حالا دوباره بعد از سال‌ها در سوگ همون دوست به قعر دریا نشسته‌م و هیچ‌چیز هنوز نتونسته کمی از اندوه من کم کنه یا بتونه آرومم کنه و باز دوباره این صدا، صدای استادشجریان، یک‌بار دیگه داره دست منو می‌گیره بعد از یک‌ماه. دوباره داره یادم میاره و یادم می‌ده که من ققنوسم. دوباره دستمو گرفته و داره می‌کشه بالا به سطح دریا. دوباره داره کنار اومدن و پذیرفتن‌رو یادم میاره. صدایی که همیشه همراهمه، دوست و رفیقمه، صدای گریه‌ها و عاشقانه‌ها و ناله‌ها و سوختن‌ها و پرپرزدن‌ها و بالاپریدن‌هامه. صدایی که منو می‌کُشه و دوباره حیات می‌بخشه. یک‌بار دیگه این صدا داره کمکم می‌کنه که روی پاهام بایستم و غم و اندوه و رنج فراق‌رو تاب بیارم و ببلعم تا روزی که دوباره طاقت نور رو داشته باشم و بتونم از تاریکی بیرون بیام. اگه تا حالا دل ندادین، اگه تابه‌حال نشنیدین وقتشه ازش کمک بگیرین. وقتشه خودتونو نجات بدین. وقتشه پناه بگیرین. امیدوارم به جبران همه‌ی مددهای ایشون برای همه‌ی دل‌ها، سلامتی‌شونه برگرده. یک‌بار، برای یک‌بار هم که شده معجزه معنای دوباره‌ای پیدا کنه و فرصتی بشه تا ایشون با اجرایی زنده دوباره بشن پادزهر، پناه، تریاک، درمان و راه و تکیه‌گاه...


شنبه، مرداد ۴

زخم باز

می­‌گوید: «شروع کردنه که همیشه سخته.» بعد مثال می­­آورد که ببین مثلاً وقتی به خانمی تجاوز می­‌کنن، هزارجور تقلا می­‌کنه و جون می­‌کنه که دست کم اون مرحله­‌ی آخر اتفاق نیافته ولی وقتی شروع شد از یه جایی به بعدش دیگه تلاش نمی‌کنه، وا می‌­ده. سر می‌­سپاره. من اما حیران این فکرم که سر شاید سپرده اما دلش چه؟ دلش دارد هزارتکه می‌شود. لعنتی جانش دارد هزاران پاره می‌­شود. کجای شروع کردن سخت است. شروع کردن راحت­ است. ادامه دادن است که سخت است. دوام آوردن است که مثله­‌ات می­‌کند. که خفه­ ات می­کند و راه نفس بر تو می‌­بندد. که تو درگیر می‌­شوی با آن‌­چه بر تو رفته. که تمام می­‌شود و می‌­رود و انگار نه انگار! اماتر تو می‌­مانی و ذهنی آلوده به درد، تنی آماجگاه هر رنج، و روانی دردمند و ناآسوده. آخر کجای شروع کردن سخت است. استمرار و تاب است که نفس می‌­بُراند. دوام است که بلاوقفه خنجر به زخم‌ه­ات فرومی‌­بَرد و یک تاب هم به آن می‌­دهد و کاش آدمی نباشی که با زخم تازه نگه­داشته شده، سَر بازی­ات باشد...

سه‌شنبه، اسفند ۱۳

نگفتم

گفت: «صبر کن، جبران می‌کنم.» من؟ من، سکوت کردم و لبخند زدم اما نگفتم «چه را جبران می‌کنی؟ سال‌های جوانی‌ام را برمی‌گردانی. روزهایی که لبان من همیشه خندان بود. روح و جان زخمی‌ام را. دلی که از دل می‌تپید و اکنون از بیماری. دلی که از عشق می‌لرزید و حالا لرزشش را سپرده به دستانم. تارهای سپید تنیده‌ از  صبر بر گیسوانم را. چشمان بی‌رمق و نگاه بی‌روحم را. صدای لرزانم را. بی‌حوصلگی‌هایم را. کدام را می‌توانی جبران کنی؟ جبران؟ کدام را می‌توانی پاسخ‌گو باشی، کدام را.» زهرخند زدم و نگفتم «خسته‌ام، پیرم. دیگر تاب و توان ندارم. رهایم کن و بگذر چون سال‌های پیشین نبودنت...»

جمعه، دی ۲۰

صبور و زخمی

تمام سال‌های زندگی‌ام را از جایی که به خاطر دارم و تا جایی که در توان داشتم، پی این بودم که کسی را نرنجانم. دانسته یا ندانسته. حرفی را بر زبان نیاورم که دل کسی را زخمی کنم. کاری نکنم که نتوانم جبرانش کنم که آموخته بودم همه‌چیز با عذرخواهی درست نمی‌شود. که نمی‌توان برگشت به لحظه‌ای که هیچ نشده. شاید آدم‌ها بتوانند ببخشندت اما همیشه یک گوشه‌ی ذهن و دل‌شان می‌ماند که چنین و چنان و هر از گاهی هم شاید سری به زخمشان بزنند و گردگیری‌اش کنند و تازه نگه‌ش دارند. دست کم برای من که از این‌گونه پیش می‌رود. برای همین بود که همیشه حواسم پی زبان و رفتارم بود و چه زخم‌ها و چه زخم‌ها و چه سوء‌استفاده‌ها آن‌هم از که، از آن‌ها که چه دوست‌می‌داشتمشان به جان. که چه، که فلانی را هرچه بگویی و هرچه کنی، نه جوابی می‌دهد و نه کاری می‌کند. پس جای زدن دارد، آن‌هم چه‌جور. گفتم دوست‌می‌داشتمشان. الان اما نه، یا لااقل بعضی‌هاشان را. فقط تحمل‌شان می‌کنم به خاطر آن دیگران‌تر. بله درست است. هنوز بلدنشده‌ام باید حرف بزنم و حساب را بگذارم دقیقاً کف دستِ آن که باید. اما سال‌ها پیش چنان دلم شکست، چنان دلم شکست که هرچه کردم نتوانستم بگذرم و لعن و نفرین فرستادم مسببش را. حالا بماند که چه شد و چه به سرش آمد و به چه حالی افتاد و آمد و گفت آخر کسی این‌جور آه می‌کشد. راستش با خودم که بخواهم صادق باشم باید بگویم که منظورم این نبود که نفرینم کارگر افتاده بود و در واقع دعایم گیرا بوده است، بلکه من وحشت کرده بودم. ترسیده بودم. رمیده بودم. از میدان گریخته بودم که من تا کجا می‌توانم خشمگین شوم که چنین چیزی را برای دیگری بخواهم. چنین سرنوشت و حوادثی را. بعد بنشینم موبه‌مو بشنوم و لبخند بزنم و بگویم حقت بود. نوش جانت. نه، من این نبودم. انگار سیلی سختی خورده بودم که بیش از آن‌که از پا دراندازدم، نیرومندتر کرده بود مرا. تیغی بود که یادآورم بود که تا کجا می‌توانم از اصول انسانی خود راه را کج کنم. چه همه باید ترسید از انسان‌ها. از انسان‌های صبور زخمی...


سه‌شنبه، مرداد ۲۲

خشم صبورانه

خب بالاخره اینم از عادت‌های مزخرف منه و بهش آگاه هم هستم و شوربختانه هم از پسش برنمیام. این‌که خیلی دیر عصبانی می‌شم و هی طاقت میارم و هیچی نمی‌گم و نمی‌گم و نمی‌گم تا برسه اون‌روز انفجار. اما اون‌روز که رسید، دیگه طرف مقابل تا همه‌ی سیلی‌هارو نخوره، رهاش نمی‌کنم و متأسفانه هیچ راه گریزی هم براش نمی‌ذارم و همه‌چیزو از اول تا الان می‌چینم جلوش، روی میز. یکی‌یکی همه‌رو یادش میارم. بعد چی می‌شه؟ اول از همه برچسب می‌خورم که وا چه کینه‌ای. بعد چی؟ مثلاً طرف لیوان آب رو یه سانت گذاشته اون‌ورتر ولی من چنان برای این یک سانت قیصریه رو به آتیش می‌کشم که ناظر ماجرا و گاهی حتی خود فرد هم با خودشون درگیر می‌شن که ای بابا این چه‌ش شد! حالا بیا و یادش بیار که کجاها دستمال‌هارو به باد دادی که الان گرفتار چنان آتشی شدی...


شنبه، مرداد ۵

دریا

گفت: «خواب دیدم با هم بودیم... می‌دویدیم... همه‌جا سبز بود و نسیم خنکی موهایت را پریشته بود و دست در دست هم می‌دویدیم به سمت دریا. رسیدیم به آب و کمی جلوتر رفتیم. آب خیلی سرد شده بود و کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم به جای عمیق‌تر. گفتم نرو. صبرکن، نرو. دستت را کشیدی و جلوتر رفتی. سردم شده بود. از خواب پریدم. کنارم نبودی. تخت، خیلی سرد بود. خیلی سرد.» دلم می‌خواست بگویم. بگویم دلتنگم. بگویم دلم می‌خواهدت. بگویم کاش اینجا بودی. ساکت ماندم.

جمعه، مرداد ۴

چنگال عادت

 هرکسی عادتی دارد. حتی مزخرف. مثلاً می‌تواند وقتی تنها باشد و تلخ، شروع کند به غذا و شیرینی پختن. هی بپزد و بپزد و بشورد و بسابد و بروبد که جانش بالا بیاید. بعد همه‌جا که خوب برق افتاد هرچه را پخته بچیند روبه‌رویش و هی نگاهشان کند و هی عق بزند و هیچ‌کدامشان را نخواهد و هی اشک بریزد و اشک بزیزد و آرام‌تر نشود...

پنجشنبه، تیر ۲۰

نفس

«نفس عمیق بکشید. دوباره. عمیق‌تر خانوم.» راه‌ نفسم را بسته بودی و دکتر نمی‌دید، تو را.

چهارشنبه، تیر ۱۹

مغلوب منم

در میانه‌­ی حرف زدن­‌هایم، از جایش بلند می‌­شود و گیلاسی انتخاب می­‌کند. من دارم می‌­پرسم که تا کی طول می­‌کشد و او دارد جواب می‌­دهد که ودکا یا ویسکی. من دارم می­‌گویم طاقتم طاق شده و او جواب می­‌دهد که هووم، ودکا. من دارم می­‌گویم که چرا باز تو و او دارد می­‌گوید با یخ یا بی­‌یخ. من می‌­پرسم که حواست هست و او می­‌پرسد کمی لیمو هم اضافه کنم. من پشت سرش ایستاده­‌ام و برمی‌­آشوبم که می‌­شنوی و او برمی­‌گردد و روبه­‌روی من می‌­ایستد. نگاهش را می‌­دوزد به نگاهم و لرزه افتاده بر جانم. دستانش را دور کمرم حلقه می­‌کند و مرا به خودش نزدیک­‌تر می­‌کند. نفسم با نفسش درآمیخته و قلبم تندتر می‌­زند. دستم روی سینه‌­ی اوست، قلبش تندتر می‌­زند. می­‌گوید:«حواسم هست. بله صدایت را می‌­شنوم. همیشه می­‌شنوم جانم، حتی وقتی نزدیک من نیستی. هرچه از من دورتر باشی، صدایت به من نزدیک­تر است. این­‌بار ده‌­روز طول می­‌کشد و تو خوب می­‌دانی که چرا باز هم من. نگران نباش اتفاقی نمی­‌افتد. آدم را مجبور می‌­کنی چقدر حرف بزند و تو چون همیشه شنونده‌­ی خوبی هستی. طاقت بیاور جانم. طاقت بیاور. درست می­‌شود.» اشک اما امانم نمی­‌دهد. با سرانگشتانش اشکم را پاک کرده و قبل از این که فرصت دهد تا بگویم نمی‌­توانم، دیگر بیشتر از این نمی‌­توانم تاب بیاورم، لبانم از هرم لبانش می­‌سوزد. بعد رهایم می­‌کند و می‌­رود سیگارش را می­‌گیراند و برمی­‌گردد سرجای اولش می‌ایستد و می­‌گوید خب داشتی می­‌گفتی، می­‌شنوم. من اما مستم و رها. شوریده و شیدا. لبخند بر لب دارد که مغلوب این میدان منم...

چهارشنبه، تیر ۱۲

جای آرمیدن

که کنارت آرمیده باشد و هفت آسمان به خواب و رویا درنوردیده، تو اما هشیاری و بی‌قرار به هرم گرم نفس‌هایش بر گردن‌ات. غلتیده باشی که درست‌تر جا بیافتی در آغوشش. با چشمانی بسته و نفسی سوزان در کنار گوش‌ات زمزمه کند «مرا که مست توام، این خمار خواهد کشت» و بخندی و بگویی مستی و خواب‌آلود. ببوسدت و بگویدت «به چه جای تو زند بوسه؟ هوم؟ نداند چه کند.» و دستش بلغزد بر بی‌تاب‌ تن‌ات...

سه‌شنبه، خرداد ۲۱

به کجا چنین شتابان

قبلترش خط‌خطی می‌کردم و اول دبیرستان که رسیدم رفتم کلاس نقاشی. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت که خانواده تشخیص داد دیگه نباید برم کلاس برای این که یا قلم دستمه یا قلم‌مو. این‌جوری از درس و مشق غافل می‌شم و به هیچ جا نمی‌رسم. طبعاٌ منظورشون اون‌جاهایی بود که خودشون می‌خواستن. خیلی راحت اعتراف کنم که نه به اون جایی رسیدم که اونا می‌خواستن و نه گذاشتن به اونجایی برسم که خودم می‌خوام. بگذریم، که سال‌ها گذشته. غرض این که توی کلاس با یه خانوم آشنا شدم که خیلی از من بزرگتر بود. متأهل بود و بچه‌دار نمی‌شد. کم‌کم با هم قرار گذاشتیم و توی راه با هم می‌رفتیم و می‌اومدیم. یه روز قرار شد همسرش ما رو برسونه. دم در خونه‌شون منتظر بودیم همسرش ماشین رو بیرون بیاره. وقتی از پارکینگ اومد بیرون. ازش پرسید که آقا این رنگ رژ خوبه، بهم میاد. آقا هم فرمود که نه برو قهوه‌ایه رو بزن. خانوم هم سه طبقۀ بدون آساسور رفت بالا رژ صورتی‌شو پاک کرد و رژ قهوه‌ای رو کشید به لبش و وقتی اومد پایین از آقا پرسید خوبه و آقا فرمود که خیلی بهت میاد. با لذت و غرور، نشست کنار همسرش. بعد من همین‌جوری حیرون مونده بودم که وا، این چقدر دیوانه‌ست. اصلاً زنه رو له کرد. حالا مَرده روانیه این چرا محلش میذاره. بعدترش حالا بعد از این همه سال می‌بینم من نفس نمی‌کشم مبادا اطرافیانم برنجن.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲

فوبیا

این فوبیا هم مقوله‌ی عجیبیه. مثلاً ساعت چهارصبح توی اون تاریکی و سکوت، بی‌صدا پامی‌شی سه‌طبقه می‌ری پایین. در محوطه‌رو باز می‌کنی ببینی اون‌بچه‌ای که خواب دیدی مرده، روی آب استخر شناوره یا نه. صدای تپ‌تپ آب و قدم‌هات اکو می‌گیره. درو قفل می‌کنی میای بالا می‌ری راحت توی تختت دراز می‌کشی درحالی‌که تپش قلبت آروم شده که بچه‌ای در کار نبوده و به خودت می‌گی لعنتی چندبار می‌خوای چک کنی و هنوز نمی‌دونی چرا این‌خوابو می‌بینی و مفهومش چیه و چرا این‌قدر تکرار می‌شه. بعد چی؟ از فکر یه آمپول زدن مثل بیدمجنون می‌لرزی و می‌ترسی و تا مرز سکته می‌ری. از اون‌ور به جای این‌که در جمع بودن بهت اطمینان بده که در امانی، شلوغی می‌ترسونتت. در باز اتاق می‌تونه معنیش این باشه که کسی حواسش هست و امنی ولی تو چی! احساس ناامنی می‌کنی. باید بسته باشه که آرامش بگیری. روشنایی باعث می‌شه همه‌چیز دیده بشه اما تو استرس می‌گیری و نور کم برات مطمئن‌تره، اینه که شب‌زی هم شدی. از جای کوچیک و تنگ و بسته شنیدی اکثراً به عذابن و احساس خفگی می‌کنن، تو راحت‌تری که جای محدود و کوچیک و بسته‌ی خودت رو داشته باشی و همین‌جور تا نمی‌دانم چی و کِی می‌شه نوشت. عجب چیزیه این فوبیا...